در حالی که من بابت سختیهای عروسی رفتن غر میزدم و دغدغه اینو داشتم که چطور از خونه راه بیفتم که بعد بیمارستان بلافاصله بتونم برم ارایشگاه و دنبال کارام، دوستام تو بخش در حال یه cpr بودن که در نهایت شکست خورد و ختم داده شد...
و من لحظهای رسیدم که با قیافه ناامید و ناراحت بچهها مواجه شدم
زندگی واقعا یه شوخی زشت بزرگه.
- پنجشنبه، ۵ شهریور ۱۴۰۵ -
Post #1652
70