ژانر:تاریخی،رازآلود
قسمتی از داستان:
سالها پیش، در پادشاهیای که دیوارهای قصرش از سنگ سفید ساخته شده بود، دختری به نام «الین» زندگی میکرد.
او دختر پادشاه بود، اما هیچوقت آرزوی نشستن روی تخت سلطنت را نداشت.
از کودکی به او گفته بودند:
«روزی این تاج روی سر تو قرار میگیرد.»
اما الین همیشه به تاج نگاه میکرد و فکر میکرد چرا چیزی که باید نشانهی قدرت باشد، اینقدر سنگین به نظر میرسد.
یک زمستان، پادشاه بیمار شد.
در همان روزها، پادشاهیهای اطراف به مرزها حمله کردند و بزرگان قصر برای انتخاب جانشین دور یک میز جمع شدند.
هرکس چیزی میخواست.
یکی قدرت.
یکی ثروت.
یکی جنگ.
و الین فقط سکوت کرده بود.
صبح روز تاجگذاری، قصر پر از پرچمهای سفید و طلایی بود.
صدای ناقوسها در تمام شهر پیچیده بود.
الین با لباس سلطنتی وارد تالار شد.
تاج را روی میز گذاشته بودند.
اما قبل از اینکه آن را بردارد، پیرترین مشاور پادشاه جلو آمد و گفت:
«ملکه، مردم منتظرند ببینند چه فرمانی صادر میکنید.»
الین به جمعیت نگاه کرد.
بعد تاج را برداشت.
همه ساکت شدند.
اما او تاج را روی سر خودش نگذاشت.
آن را روی تخت سلطنت قرار داد و گفت:
«اگر برای حکومت کردن به این نیاز دارم، پس شایستهی حکومت نیستم.»
تالار در سکوت فرو رفت.....