ژانر:تاریخی، رازآلود
قسمتی از داستان:
سال ۱۸۷۴ بود.
در دورترین نقطهی ساحل، فانوس دریایی کوچکی روی صخرهای بلند قرار داشت. سالها بود که پیرمردی به نام «یونس» هر شب چراغ آن را روشن میکرد تا کشتیها مسیر خود را در میان مه پیدا کنند.
اما یک شب، چراغ خاموش ماند.
صبح روز بعد، هیچکس یونس را پیدا نکرد.
فقط دفترچهای روی میز فانوس دریایی باقی مانده بود.
آخرین صفحهی دفتر با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«امشب اقیانوس چیزی را به من نشان داد که نباید میدیدم.»
مردم روستا فکر کردند پیرمرد دیوانه شده است.
اما سه روز بعد، یک کشتی قدیمی در نزدیکی صخره پیدا شد؛ کشتیای که طبق اسناد بندر، پنجاه سال پیش در اقیانوس ناپدید شده بود.
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
تا اینکه پسر جوانی به نام «سام» وارد کشتی شد....