میانشان کششی بود؛ مانند دو آهنربا که وانمود میکردند از یکدیگر بیزارند، درحالیکه تمام جهتهای جهان، بیاجازه، آنها را به سوی هم میکشاند.
غرورشان همچون کبریتی بود که هر بار برای سوزاندن پلهای میانشان روشن میشد، اما در نهایت، تنها تاریکیِ فاصله را روشنتر میکرد. یکی عقب میکشید تا پیروز شود و دیگری نزدیک میشد تا ثابت کند که هنوز چیزی به پایان نرسیده است؛ و هیچکدام نمیدانستند از چه زمانی، این جدالِ بیرحمانه به تنها زبانی تبدیل شده بود که دلهایشان با آن سخن میگفت.
نگاههایشان به نامههایی میمانست که نشانی نداشتند، اما همواره به مقصد میرسیدند. آنها نمیدانستند چگونه آرام و بیهیاهو دوست بدارند؛ گویی قلبهایشان دو خلافکار بودند که هر بار، به جرم دلتنگی، در صحنهی جرمِ یکدیگر گرفتار میشدند.
در پایان، هیچکس تسلیم نشد؛ تنها غرورشان بود که دیرتر از دلهایشان دریافت این بازی، از همان آغاز، هرگز برابر نبوده است.
Post #19274
54
Forwarded from Layover (P)
