TGViewer
" سـڪـوت اقـیـانـوس " " سـڪـوت اقـیـانـوس " @arielleblue7 · 72 subscribers
Post #296 3

Forwarded from ‌ مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛ ‌‌ ‌ ‌ ‌

ونیز، ایتالیا؛ ساعت نه شب، پاییز ۱۹۶۷؛

مه آرام‌آرام بر سطح کانال‌ها می‌نشست و چراغ‌های زردرنگ خانه‌های قدیمی، تصویر لرزانشان را بر آب‌های تیره می‌انداختند. صدای پاروهای یک قایق از دور به گوش می‌رسید و باد سردی از میان کوچه‌های باریک می‌گذشت؛ بادی که بوی نم دیوارها، چوب خیس و شب‌های دور را با خود می‌آورد. ونیز در آن ساعت، شبیه زنی سالخورده بود که رازهای بسیاری در سینه داشت و دیگر میلی به بازگویی هیچ‌کدامشان نداشت.
ساعت نه شب بود و من کنار پنجره‌ای رو به کانال نشسته بودم؛ با فنجانی قهوه که مدت‌ها بود از حرارت افتاده بود و کتابی که حتی یک صفحه از آن را نخوانده بودم. تمام عصر را به این فکر کرده بودم که آدمی چگونه غرق می‌شود، بی‌آنکه حتی قطره‌ای آب به لباس‌هایش راه یابد.
شاید غرق شدن همیشه در دریا اتفاق نمی‌افتد. گاهی آدمی در نگاه کسی غرق می‌شود، در خاطره‌ای قدیمی، در نامه‌ای که هرگز پاسخی دریافت نکرده یا در انتظاری که روزبه‌روز از او چیزی می‌گیرد و در عوض، هیچ به او بازنمی‌گرداند. گاهی آن‌قدر آرام در اندوه فرو می‌رویم که حتی خودمان نیز متوجه بالا آمدن آب نمی‌شویم؛ تا آنکه یک روز، برای نفس کشیدن به چیزی چنگ می‌زنیم که مدت‌هاست دیگر وجود ندارد.
آن شب، مردی را دیدم که در انتهای پل سنگی ایستاده بود. سیگاری میان انگشتانش می‌سوخت و نگاهش به آب دوخته شده بود. نمی‌دانستم منتظر کسی است یا تنها به دنبال چیزی می‌گردد که سال‌ها پیش در اعماق زندگی‌اش جا گذاشته بود. مدتی همان‌جا ماند؛ سپس سیگارش را خاموش کرد و در تاریکی کوچه ناپدید شد.
با خود اندیشیدم شاید تمام آدم‌هایی که از کنارمان می‌گذرند، چیزی را در درون خویش از دست داده‌اند؛ یکی جوانی‌اش را، دیگری عشقی را که هرگز به سرانجام نرسید و آن یکی، خودش را، در روزگاری که هنوز نمی‌دانست برای زنده ماندن باید چه چیزهایی را از دست بدهد.
من نیز روزی کسی را دوست می‌داشتم که حضورش به تمام اتاق‌های خالی زندگی‌ام معنا می‌بخشید. پس از رفتنش، همه‌چیز سر جای خود باقی ماند؛ ساعت روی دیوار، پرده‌های سپید، کتاب‌های نیمه‌خوانده و فنجانی که هر صبح برای دو نفر آماده می‌کردم. تنها چیزی که دیگر وجود نداشت، دلیلی بود برای آنکه صبح‌ها از خواب برخیزم و از پنجره به آمدن روز نگاه کنم.
اکنون می‌فهمم که آدمی همیشه با رفتن دیگران ویران نمی‌شود؛ گاهی آنچه او را از پا درمی‌آورد، ماندن در جایی است که دیگر هیچ‌کس در آن انتظارش را نمی‌کشد.
بیرون، آب کانال آرام بود. قایقی از زیر پنجره گذشت و موجی کوچک به دیوارهای سنگی کوبید. فنجان سرد قهوه را برداشتم و آخرین جرعه‌اش را نوشیدم. تلخی‌اش مرا به یاد حقیقتی انداخت که سال‌ها از پذیرفتنش گریخته بودم: هیچ‌کس برای همیشه در اعماق باقی نمی‌ماند، اما همه نیز راهی برای بازگشت به سطح پیدا نمی‌کنند.
بعضی‌ها نجات می‌یابند، بعضی‌ها به زندگی بازمی‌گردند و بعضی دیگر، درست در همان لحظه‌ای که همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد، آرام‌آرام در سکوت خویش ناپدید می‌شوند.
آن شب، ونیز زیر نور ماه می‌درخشید و من هنوز کنار پنجره نشسته بودم؛ با قلبی که دیگر برای بازگشت کسی نمی‌تپید، اما هنوز نام او را به خاطر داشت.
شاید غم‌انگیزترین شکل غرق شدن همین باشد؛ آن‌قدر به نبودن کسی عادت کنی که سرانجام، حتی برای نجات دادن خودت نیز دستت را به سوی زندگی دراز نکنی.

بعضی غرق‌شدن‌ها نه در دریا، که در سکوتِ آدمی اتفاق می‌افتند؛ جایی میان خاطراتی که رها نمی‌شوند و آدم‌هایی که دیگر بازنمی‌گردند. و چه کسی می‌داند، شاید آرام‌ترین آب‌ها، عمیق‌ترین غم‌ها را در خود پنهان کرده باشند ، ونیز 𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
More from @arielleblue7
  1. Oct 10, 2026Post #299
  2. Oct 10, 2026آبی ها، من رو دوست ندارید؛)؟
  3. Oct 10, 2026" سـڪـوت اقـیـانـوس " pinned «فور کنید یعنی ما ۱۰۰ تایی میشیم آبــی ها ؟ اگه شدیم به ۶ چنل…
  4. Oct 10, 2026Post #293
  5. Oct 10, 2026فور کنید یعنی ما ۱۰۰ تایی میشیم آبــی ها ؟ اگه شدیم به ۶ چنل اول یه عکس میدم هم وایب چنلشو…
  6. Oct 10, 2026Post #290
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →