این شهر شلوغ،
چراغهای پرنورِ رنگارنگ،
خیابانهای لبریز از ماشین و ساختمانهای بلند،
همه و همه برای من تداعیکننده سالهای پررنجیست که از سر گذراندم.
چه روزهایی که در خیابانهای خلوت فرصت را غنیمت شمرده و به گریه افتادم؛
و چه شبهایی که زیر باران با ابرها گریستم.
تکتک پنجرهها مرا یاد تو میانداخت؛ وقتی نمیدانستم خانهات کجاست.
و تکتک آدمها شبیه به تو بودند؛ وقتی که نمیدانستم دقیقا کجایی.
ماشینها میخواستند مرا زیر کنند؛ چون که حواسم به تو بود؛
و انسانها دست مرا میکشیدند؛ چرا که انسان بودند.
و تو ای پرنده بیپروای من،
اگر از قفس مادیت رها نمیشدی، هرگز نمیدانستی عمق احساس من به تو اقیانوس عمیقیست که در جهان مادی نمیگنجد.
@maahoraart🌟|مآهدُخت
Post #5242
33
