📚
درنگی در ادب فارسینه هرچه جانورند، آدمیتی دارند
بس آدمی که در این ملک، نقش دیوارند
سیاهسیم زراندوده چون به بوته برند
خلاف آن به درآید که خلق، پندارند
کسان، به چشم تو، بیقیمتاند و کوچکقدر
که پیش اَهل بصیرت، بزرگمقدارند
برادران لحد را زبان گفتن نیست
تو، گوش باش که با اهل دل به گفتارند
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک، بسیارند
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفتهاند، بیدارند
که التفات کند عذر کاین زمان گویند؟
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند؟
هزار جان گرامی، فدای اهل نظر
که مال و منصب دنیا به هیچ نشمارند
که را نمیکند این پنج روزه دولت و ملک
که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند
طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک، بر سر انبارند
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
به دست خوی بد خویشتن، گرفتارند
به جان زندهدلان، «سعدیا» که ملک وجود
نیرزد آن که وجودی ز خود بیازارند
👤#سعدی |غزلیات،بخش مواعظ،غزل شمارهٔ ۲۳
✐•✎.✐•✎.✐ 📚 ✐•✎.✐•✎.✐
پل ارتباطی کانون ادبی ارغوان | دانشگاه میبد
🔗[
ایتا•بله•تلگرام•اینستاگرام]