و در اغوش تاریکی چشمانش را بست...
خاطرات یکی پس از دیگر از پسچشمانش گذشتند...
اما چیزی را فهمید...او دیگر از رویاها نمیترسید...او کنجکاو و کنجکاو تر شده بود تا بتواند چیزی را در قلب تاریکی بدست اورد....
دستانش را بلند کرد و نوری درست در کف دستانش درخشید....
او محکم نگهشداشت و چشمانش باز شدند....
در این تاریکی...صداها گوش خراش بودند...
اما او دیگر عادت داشت که همه حرف بزنند و او گوش بدهد.....
اروم به اون نور کوچک در دستانش خیره شد و لبخند زد.....
🍂"بلاخره پیدات کردم...."
╭··⊹ᬉ
╰𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 🎼⊹··
┆#Tex
·• @Arahlya •·
Post #3288
9
- 🕊 1