در قلب خاطرات این کلمات...
لحظه ای که زمان بیمعنا بود در رویا...
جایی از نفس ها....در قلب هزارتو.....
ادم ها یکی پس از دیگری ناپدید میشدند....
هرکس که میشناخت....و تنها در مرکزایستاد وقتی امتحان اغاز شده بود....
او نیز سقوط کرد در جزیره ای تنها....
در اقیانوسی بی انتها از ابی که هیچ دیده نمیشد...
شب ها و روز ها سپری شدند.....جام سرخ جلوی چشمانش درخشید.....
نوشیدش و دوباره چشمانش باز شدند...
در این زندگی....او دوباره احساسش کرد....
سقوط در جزیره از اب....
وبه اطراف خیره شد که هیچ نبود جز گذر شب ها و روزها...
ارام بلند شد و حقیقتی عجیب را فهمید...
به لبه ی این دریا رسید....جایی که ساحل طلایی از اب جدا میشد.....
این مرز....وقتی که شاهد تک تک سقوط های دوستانش بود فهمیدش....
اون اتفاق دوباره و دوباره رخ خواهد داد....
تا ان زمان که تو یادش بگیری.....
ان تجربه...ان ترس...
او قدمی به سمت اقیانوس تنهایی هایش گذاشت....
و فهمید ان زمان کهاسمان و اقیانوس یکی هستند زمانی ایست که میتواند قدم بردارد...
بر اقیانوسی از کهکشان اسمانی....
چشمانش دوباره دیدند....
لبخند اورا.......
هر هزارتو یک داستان داشت....هر زندگی.....
خاطرات فراموش میشدند تا دوباره فرصتی برای تجربه بدهند.....فرصتی برای انتخابی دیگر.....
احساسات و تجربیات او....
این سیاهچاله ی بزرگ عمیق در سینه اش....
هیچوقت با هیچ پر نمیشد...
نه کلمات نه دنیاها....
او بهش خیره شد که حتی غمی بزرگ و شادی عمیق نمیتوانست ارامش کند....
ان سیاهچاله هرلحظه بزرگتر میشد....
ولی چشمای او دیگر نمیترسید.....
ان لحظه که در رویاها دستانش را میکشیدند تا فراموش کند.....
او دیگر فهمیده بود....برای تغییر....او اول باید در قلب خودش جستوجویش میکرد....
چشمانش را بست....در اعماق ان سیاهچاله ی عمیق....
او میتوانست نفس هایی را احساس کند که میشناخت....
به اغوش تاریکی که میشناخت رفت....
و در اونجا صداها گوشخراش و طاقت فرسا بود.....
مثل حقیقتی...که در تلاش بود که اورا از خطر دور کند....
او ولی میدید...هر قدم و هر نشانه...اورا راهنمایی میکرد به سوی ان .....
Post #3287
15
- 🕊 1