در این خلأِ پوچِ زندگیام،
ز سپهرِ نیلگونِ تیره
با نرگسی بوسه زدی
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم،
با نخستین کلامت
آسمان، رنگِ مهر پوشانده
خاکستری را در آن نشانده…
شعرِ من:چراغت را با خود بیاور،
بی نور چگونه نقاشی کنم؟
چراغی سرد بودی، بوم را شکستی؛
صدای غمت در هوا میپیچد
چو اشکهایم که در آن پیداست.
با تو، برایت شعر گفتم.
حالا که نیستم، باران را یاد کن؛
شعرهایم عاشقانه بود،
تولدِ شعرِ من تو بودی…
ملاقاتمان دیر و دور نیست،
دنیا کوچک است.
عهد ببند که با او میمانی،
عهد ببند که با او خوشی.
گفتمت گر بیایی، گرما در این زمستان
سینه سپر میکند؛
گفتمت میایی و بهشتمان را میسازیم،
نیامدی و نشستم
کنارِ درختِ بیریشهی بهشتمان.
به صدای باد بنگر،
به نوازشِ درختان نظر کن…
عزیزِ جانم، چه زیبا میشد
اگر من باد و تو دار بودی!
هنگامی که باران میبارد
تو به ابرهای خاکستری نگاه کن
و به خاطر داشته باش
که به تو پی بردن، باران را میآفریند؛
این آرزوی من است در روزِ بارانی.
هنگامی که دستم را نوازش میکند…
و اگر تابستان بود، به باد بنگر؛
نسیمی هستم که موهایت را نوازش میکند.
و اگر سراغم آمدی و زنده نبودم،
برایم گرمیِ دستت را بیاور،
تا روحِ سردتر از خاک را
دوباره بیشتر حس کنم…
عطیه