انتهای عقل سیاسی
گونههای مختلفی از عقل داریم. یا شاید بهتر باشد بگوییم گونههای مختلفی از هوش داریم. عقل معنوی، هوش فلسفی، هوش محاسباتی و چرتکهای، هوش مهندسی، هوش زبانی، هوش ارتباطی، هوش تصویری، حتی هوش موسیقیایی (مانند آفریقاییها و کولیها)، هوش آراستن، عقل زن و خانوادگی، عقل معاش، عقل زندگی سالم، عقل بدن یا sensuality.
هرکسی دنبال گمشده خویش است. گمشده جمع ما ایرانیها، یعنی آن ویتامینی که ابدا به ما نرسیده، عقل فلسفی نیست. عقل اقتصادی و محاسباتی هم نیست. بعضیها ادعا میکنند اگر آخرین تفسیر هگل را با برداشت ماکیاولی مخلوط و رنگ ملاصدرا بهش بدهیم به روشنایی میرسیم. یکی دیگر ادعا میکند مدرسه اقتصاد هاروارد و شیکاگو حلال مشکلات است. اینها دکان خودارضایی ذهنی است. با سابقه پنجهزار ساله تمدن مسلما نه نظریه بدیع و ثقیلی احتیاج داریم و نه دکان ایدهفروشی جدیدی و یا نانخوری جدیدی تحت عنوان دانشکده مدیریت و اقتصاد. چطور کسی میتواند به انبوه ذهنیات ایرانی ها نگاه کند و نتیجه بگیرد که ما کمبود فلسفه داریم و یا کم چرتکه میاندازیم؟
پس آن عقلی که ایرانی گم کرده چیست؟ چرا ایرانی معاصر این طور داغون شده؟ عقلی را که ندارد فعلا اسمش را بگذاریم عقل سیاسی در معنای وسیع آن. توجه کنید که عقل سیاسی به صورت جمع معنی و تجلی پیدا می کند. یعنی یک صفت جمعی است نه انفرادی. نیز عقل سیاسی با هوش سیاستبازی خیلی تفاوت است و بعضا متضاد هم هستند. منظور از عقل سیاسی آن است که انگلیسی ها برای وطن خودشان دارند.
مدت ها فکر می کردم که این عقلی است که از گفتگو و ارتباط و شناخت و اعتماد جمعی حاصل میشود. چون ما ارتباط نداریم آن عقل ضایع شده است. مثلا خیل آنهایی که خود را به ایدئولوژی میفروشند در عمر خود گفتگوی سالم بین دو عاقل ندیدهاند. ایدئولوژی، و پول نفت دو عامل بستن درب مکالمه و کاهش عقل بودهاند. بعضیها تریاک و شهرنشینی سریع را هم به معادله اضافه کردهاند. در واقع، گویی جنون آمد و عقل را دزدید. این فرار از جنون است که باید دنبالش باشیم نه یک عقل محض مجرد.
می توان ادعا کرد که مساله عقل سیاسی فوق با عقل اخلاق در هم آمیخته. ارتباط بدون اعتماد امکان ندارد. مثلا صفات پلید مانند تنگچشمی، تکبر و دروغِ و حرص و درندگی در نسل انقلاب ایران بازتاب یافت و میل به گفتگو و عقل را پایین آورد.
اما چه عقل سیاسی را کاملا سکولار غیرمذهبی و مساله ارتباطی بدانیم و چه جنون سیاسی را ناشی از صفات کریه اخلاقی ملت بدانیم، یک سوال باقی میماند: چرا اینقدر ایرانی گند زد؟ حتی در مقایسه با افغانستان و عراق و ترکیه، حتی در مقایسه با گذشته نزدیک خودش یعنی زمان مرحوم ناصرالدین شاه که کلی آدم حسابی داشتیم، و حتی در خارج کشور! ثانیا، آیا واقعا میتوان گفت که انگلیسیها در تکبر و دروغ و حرص و تنگچشمی از ما اینقدر بهترند؟ ثالثا، تغییر آدمها با اندرز و بدون شمشیر ممکن نیست. پس آیا بهروزی سیاسی اینقدر ناممکن است؟ و سوالات دیگر.
پاسخ نهایی این جستجو و پرسش هم ساده است و هم قابل مشاهده و فیزیکی. آن عقل اجتماعی سیاسی انگلیسی که از ما کاملا دریغ و دزدیده شد، چیزی نبود جز سنن و آداب و نهادهای سنتی به خصوص سلطنت. اگر ملکه مورچهها را برداری، خانهخرابشان کردهای، ولو با شعر نو و کلاس فلسفه مجانی و پول نفت غرقشان کنی.
میدانم که انتظار داری قصههای هزار و یک شب بشنوی از جمهوریخواهان قهرمان و دموکراتهای آزادیخواه و فلاسفه روشنگر و اقتصاددانان خیرخواه و روشنفکران دلسوخته و عارفان دلواپس با کرامت و خلق آگاه شهیدپرور همیشه در صحنه. برایت متاسفم. حقیقت آن است که این شاه است که جلوی طوفان اراذل و بروز رذایل را میگیرد. همیشه همین بوده است. وجود معاویه لعین از خوارج خیلی بهتر بود. در عالم خیال اگر میشد یکی از همین اراذل را شاه کرد، به تدریج وضع بهتر میشد. احتیاج به ایدئولوژی از بین میرفت و همین خودش گشایش بزرگی میبود، ولو این گرسنگان سفله حریص دزد در صدر باقی میماندند. نمیگویم این انتخاب طبیعی و خوبی است. میخواهم اهمیت نهاد را نشان دهم. وجود شاه آدابدان بهترین قفل است بر قفس درندگان سیاسی و جنون عامه.
این حرف آخر است.
@anti_hypocrisy
Post #244
12.4K
- 👍 57
- 👎 16
- ❤ 8