اه نگاه کن.
هلمز دستش را روی لبه میز خاک گرفته کشید: هنرمند اما بی هدف.
-بی هدف؟ واقعا؟
موریارتی از کنج اتاق اعتراض کرد: تو واقعا بی عدفی روی این میز میبینی؟ اه شرلوک تو واقعا پیر شدی!
شرلوک دهان باز کرد تا چیزی بگوید که جیم از جایش ورید:محض رضای خدا هیچی نگو! حوصله ویکی پدیا و فایل های صوتی ذهنت رو ندارم!
دستش را دراز کرد و با برداشتن فندک از روی میز سیگارش را روشن کرد و و دودش را به هوا هدیه کرد: اون یک هنرمنده. اره. تا اینحاس رو درست اومدی. اما چیزی که من میبینم خیلی بیشتر از بی هدفیه. اونرویا داره. خودش رو با نقتشی و موسیقی خوشحال نگه میداره. اون برق کمسوی تو چشماش رو ببین.
دستش را پشت گردنت کشید: میبینی؟ اون توی حرف های ما دخالت نمیکنه. اون نیازی به توضیح خودش نداره. اون ذهن بهم ریختهاش نظم مخصوص خودش رو داره و خدایا! این چیه؟
جسم کوچک نخ کشی شده را برداشت:یکجور جسد مینیمال؟
ان را بو کرد و به دستت برگرداند: حتی روحیات خشنی هم داره. اهل فیلم دیدن هم هست. شاید یادش بره که تغذیه سالم داشته باشه یا شرایط زندگیش سخت شده باشه. اما ادامه میده.
دستش را دور شانه هایت انداخت و تورا طرف خودش فشرد: اون حوصله سر بر نیست. درست برعکس تو شرلوک!
هلمز چشم هایش را در حدقه چرخاند: اون یک ادم معمولیه.
+نه معمولی تر از تو!
جیم بینی اش را به لاله گوشت میمالد: شاید دلم بخواد بدزدمش... ببینم خانن جوان. از کتاب خوندن هم خوشت میاد؟
Post #926
89
https://t.me/blueeeeeeme/2143?single