هلمز به ارامی روی صندلی کوچک کنا اتاق نشست و نگاهی سرسری به کتابخانه انداخت:«شلوغ»
به آرامی زمزمه کرد و رویش را به طرف پنجره برگرداند. موریارتی در اتاق را با تقه ای باز کرد و نگاهی کوتاه به تو انداخت و سپس چشمانش روی کتابخانه بازشگت: هولی جیزس!!
به وضوح هیجان زده به نظر میرسید: شرلوک اینجارو ببین!
شرلوک سیگاری روشن کرد: دیدم، دخترمی که دوست دارد پول هایش را خرج داستان های بیهوده کند که هیچ تاثیری توی ایندهاش ندارد از قرار معلوم هم کمی حواسپرتی دارد و درونگرا هم هست. سعی دارد سالم زندگی کند اما فسد فود همیشه جلوی راهش قرار دارند.
جیمز حرف های هلمز را لحنی مسخره تکرار کرد:باز هم ویکی پدیا شروع کرد. محض رضای خدا شرلوک به این طبقات نگاه کن!
موریارتی پشت سر تو اومد و شانه هایت را گرفت: اون فقط گم شده! شاید خشن به نظر برسه یا کمی نژاد پرست باشه.
با نوک انگشتش به بینی ات ضربه زد و خطاب به تو گفت: بی ادب!
و نگاهش سمت شرلوک بازگشت: اما اون فقط دنبال خودش میگرده شرلوک. اون خودش رو بین میلیون ها کتاب گم کرده.
Post #924
103
https://t.me/myyyinnermind/2187?single