هلمز با دیدن تخته زیر لب غر غر کرد: بهم ریخته.
هلمز چشمانش را روی دفتر ها چرخاند و یکی از انها را برداشت و جلدش را نکاه کرد اما داخلش را نه: اما اینجا مرتب.
نگاهش را طرف تو برگرداند: لگوعببسنم خانم جوان. چه مدت است که تنها مانده ای؟
موریارتی از گوشه اتاق دست از ور رفتن با دیوار کشید: پنج الی شش سال. شاید هم بیشتر.
موریارتی با قدمی فاصله بین تو وخودش را پر کرد و کف دستانش را روی شانه هایت کذاشت: اون دوست داره پذیرفته بشه اما زیادی سرکوب شده. اینطور نیست؟
شانه هایت را کمی فشرد: اما خیلی حیفه. اون زیباست. باهوشه و...کمخوابی داره.
گونه اش را به گردنت مالید: اگر تو اینحا نبودی شرلوک، میدزدیمش.
Post #920
66
https://t.me/Messywordsin/2124?single