هلمز با دقت به جمجمه بین کتاب هایت نگاه کرد: فیک.
زمزمه کرد و جمجمه را برداشت: به نظر میاد ذهن قوی ای داری اما این یک جمجمه واقعی نیست. به لیست گتاب هایت نگاه کرد: جنایی، از زندگی حوصله سر برش فراریه.
به چشمانت نگاه کرد: اما خیلی هم نباید زندگی ات حوصله شر بر باشه اینطور نیست؟ به هر حال. تو ساکن ایرانی.
قبل از انکه دهان باز کنی موریارتی جمجمه را از دست هلمز قاپید: واو انگار اینجا دوتا هلمز داریم.
با چشمان سیاهش به تو خیره شد: هرچند کمی کوتاه تر و چهره کمتر تهدید امیز.
جمجمه را در اغوشت پرت کرد: باز هم دخترک زیبای دیگه ای که خودش را میان صفحات کتابش قایم میکنه. چرا؟ چون زندگی خودش پوففف..از هم پاشیده و مزخرفه. مگه نه شرلوک؟
هلمز دستش را روی کتاب ها کشید: اون. باهوشه.
Post #917
96

https://t.me/different_hidramin
- ❤ 1