-اه نگاهش کن!
هلمز ساعت روی میزت را صاف کرد. و به طرف تو بازگشت: ذهن نامرتب، از گربه ها خوشت میاد اینطور نیست؟
تو تا دهان باز کردی تا جواب بدهی هلمز دستش را در هوا تکان داد و نگاهش را ازت گرفت: کلیشه ای. همه خانم ها از گربه های خوششان میایید.
ناگهان توپ کوچکی از پشت سرش پرت شد و به پیشانی هلمز برخورد کرد. -اخ! هلمز پیشانی اش را مالید و خطاب به موریارتی پارس کرد: بازم؟
جیم توپ دیگری را در دستش تکان داد: تو بهش گفتی کلیشه ای! برو خداروشکر کن غیر از توپ چیز دیگه ای پیدا نکردم.
به تپ ااشره میکند تا به طرفش بروی و وقتی تکان نخوردی کمی بدنش را کشید و بدون انکه از روی تخت بلند شود، با کشیدن لباست تورا طرف خودش کشید: اگر یکم اونچشمات روباز کنی متوجه میشی اونچقدر زیباست هلمز!
کف دستش را روی موهایت کشید: اون لطیفه اما میجنگه. اون غمگین میشه اما ادامه میده. اون از گربه ها خوشش میاد چون نیازی به یک محفظ نداره. اون خودش محافظه...
به تو نگاه کرد: هی میخوایی استخدامت کنم؟ یک محافظ کم دارم. و به ارامی خندید.
Post #914
88

https://t.me/Kaizodaily