هنرمند.
هلمز درحالی که به بوم نقاشی ات خیره شده بود گفت. -یک خانم جوان هنرمند جنگجو همراه با کمی روحیات لطیف. هلمز به طرف تلسکوپ رفت و انگشتش را روی ان کشید: تمیز و کنجکاو. میتونم؟
خطاب به تو گفت. وقتی سرت را به نشانه مثبت تکان دادی او خم شد تا از داخل ان نگاه کند: لنز سالم است اما کمی رویش خراش افتاده.
-نهههه!
نگاه هردوی شما روی موریارتی بازگشت که کتاب ارباب حلقه هارا برداشته بود و با دهانی باز به یکی از صفحاتش خیره شده بود.
هلمز اخمی کرد: این بی ادبانهست که بدون اجازه دست به کتابخانه کسی بزنی.
موریارتی او را نادیده گرفت و کتاب را طرف او بازگرداند: تو همه اینارو سالم نگه داشتی!
هلمز اهی کشید: خب معلومه. اون امانتدار خوبیه و قابل اعتماد هم هست. هرچند توی زندگیش اشتباهاتی داشته.
موریارتی کتاب را سر حایش برگرداند و با گردنبند روی کتاب های دیگر بازی کرد: اون ذهن نامرتبی داره هلمز! اما همه لوازمش مرتبن. این اون رو خاص میکنه.
Post #912
86

https://t.me/sedansero
- ❤ 1