Post #68
1.12K
Forwarded from اقوال الانعام
(داخل پرانتز: یکبار در تهران سوار مترو که شدم پا گذاشتم روی کفش یک مردی که ایستاده بود و وانمود کردم هیچ اتفاقی نیفتاده. ازینایی بود که به نظر میاومد قبلا بارها چند نفر رو با ضربات چاقو فرستاده بیمارستان. چند دقیقه بعد که واگن خلوت شد گفت: «مهمترین کار زندگیت اینه که آدمها رو بشناسی». یعنی سریع تشخیص بده دور و برت چهجور آدمایی هستند، و مطابق با تیپی که هستند رفتار کن. اگه آدمی که کفشش رو لگد کردی یه دانشجو باشه و خودتو بزنی به اون راه مشکلی ایجاد نمیکنه. اما اگه آدمی که کفشش رو لگد کردی یه چاقوکش باشه، اگه خودتو بزنی به اون راه، برات گرون تموم میشه. اندفعه گرون تموم نشد، چون به جای اینکه حالت رو بگیرم، حال کردم بت درس زندگی بدم. بعضی از دوستان میگن الان که در وضعیت «استبداد عریان» هستیم و خیلیها دارند با حکومت زاویه پیدا میکنند، باید با آغوش باز بپذیریمشون، حتی اگه در یک دنیای عقیدتی کاملا متفاوت باشند، چون بدون وحدت حداکثری از پس هیولا برنمیایم. اما متأسفم.. من قول دادم نصیحت اون چاقوکش رو آویزه گوش کنم، و تا الان هم بش عمل کردم. و قوه آدمشناسی ورزیده من میگه پفیوزهای سیاسی، حر نیستند که هروقت عشق کردند به خیمه ما بیان، اهلا و سهلا بشون بگیم)