چنانکه حتی توانِ شنا کردن هم نداشتی، نه از آن رو که شنا نمیدانستی، بلکه چون موجهای احساسات من آنقدر سهمگین بودند که مجالی برای نفس کشیدن به تو نمیدادند.
تو را به صخرهها میکوبیدند و با هر برخورد، دردی را به استخوانهایت مینشاندند که من روزها، ماهها و شاید سالها با آن زیسته بودم.
آنوقت میفهمیدی غرق شدن در احساسات ناگفته ی مَن چگونه است، وقتی حتی اقیانوس هم از شدتِ آنچه در خود پنهان کرده، آرام نمیگیرد.
Star