روی صندلیِ جلوی ون نشستهام.
ماشین قرار است حدود نیم ساعت دیگر حرکت کند. قبل از حرکت، کتابم را که جلدش آبی است در دست گرفتهام. میان متنِ کتابی که میخوانم، گاهی سرم را بالا میآورم و آدمهای زیادی را میبینم؛ آدمهایی که عجله دارند، تند راه میروند و معلوم نیست در سرِ هرکدامشان چه میگذرد.
پیرزنی را میبینم با کفشهای کالجِ شیریرنگش که زمین میخورد. کسی نمیخندد. بلند میشود، نزدیکتر میآید و آدرسی میپرسد.
میگویم: «نمیدونم. میتونید از رانندهها بپرسید.»
حالا ماشین راه افتاده و با سرعت از بقیهی ماشینهای جاده سبقت میگیرد. ماشین جلویی کند است. مردِ راننده با سبیلهای پرپشتش از من میپرسد:
«شیشه خوبه یا ببرمش بالاتر؟»
سرعتمان زیاد است. ماشین مشکیرنگی که نمیدانم چه مدلی است، کنار نمیرود. فاصلهی ماشینها کم شده و برای چند لحظه، همهچیز آنقدر نزدیک به نظر میرسد که ناخودآگاه دست از خواندن میکشم.
به این فکر میکنم که چقدر مرگ نزدیک است و من چقدر کم به آن فکر کردهام.
به مادرم فکر میکنم؛ به اینکه اگر یک روز خبر بدی دربارهی من به او برسد، چه خواهد شد.
بعد به این فکر میکنم که اگر قرار باشد همین چند ثانیه را به کسی یا چیزی فکر کنم، چه کسی را انتخاب میکنم.
نگاهم میافتد روی کتابِ آبیِ توی دستم.
و با خودم فکر میکنم اگر اتفاقی بیفتد و خون روی صفحههای سفید کتاب بریزد، چقدر حیف میشود.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
Post #2700
514
- ❤ 9
- 💔 3
- 🕊 1