اسفندماه ۱۴۰۲ بود که دلو زدم به دریا و خب کی بهتر از علیرضا؟!
رفتم پیشش و گفتم ببین من هر جور هست میخوام مجلهی خودمونو داشته باشم، خودمون ۵ تا
من میخوام راهش بندازم!
دیدم اون از منم مشتاقتره! خیلی خوب شد
بدو بدو رفتم همه کاراشو کردم
تمام مجوزا
تمام تعهدا
هر کاری داشتو انجام دادم
فقط مونده بود اسمشو بذاریم؛ واقعا هیچ ایدهای نداشتم... شاید جز محدود دفعاتی بود که واقعاااا هیچ ایدهای نداشتم!
فرض کن مجله بزنی بعد ندونی اسمشو چی میخوای بذاری😬
علیرضا گفت: فهمیدم! مت آمفتامین
-چی؟ اصلا چی هست؟!
+چطور نمیفهمی؟ بابا آمفتامین دیگه! همون که باهاش شیشه درست میکنن!
-شیشه؟ همین فقط کم مونده! اسم مجله رو بذاریم شیشه!
ولی چند ساعت بعد، جرقهای در ذهن من شعله ور شد! آمفتامین همون چیزی بود که باید باشه
همون چیزی که دنبالش بودیم
ما همه نشئگان حقیقتیم و آمفتامین محرک ماست...
#ادامه_دارد...
Post #62
382
Forwarded from الف. الف رندِ پارسا
الف. الف رندِ پارسا وقتی نوجوون بودم، مجلهی دانستنیها رو خیلی دوست داشتم، هر دو هفته یک بار منتظر شنبههایی بودم که دانستنیها چاپ میشد دانستنیها جایی بود که حس میکردم دارم توی رویاهام زندگی میکنم، یه فضای پر از فانتزی، دانش و تکنولوژی... از همون مهر ماه ۱۴۰۱ که وارد…
