داستان شب 🌙
پادشاهی بود که هر روز لباس تازهای میپوشید، اما هیچوقت از ظاهرش راضی نبود. خیاطهای زیادی را آورد تا لباسی بدوزند که از همه زیباتر باشد.
روزی پیرمرد خیاطی آمد و گفت: «من لباسی میدوزم که اگر آن را بپوشید، دیگر هیچوقت احساس کمبود نمیکنید.»
پادشاه خوشحال شد و سفارش داد.
پیرمرد چند روز بعد با دست خالی برگشت و گفت: «لباس شما آماده است؛ اما قبل از پوشیدنش، باید به مردم شهر سر بزنید.»
پادشاه با تعجب پرسید: «این چه ربطی به لباس من دارد؟»
پیرمرد گفت: «من سالهاست برای مردم لباس میدوزم. هر بار که پارچهای گرانتر خریدهام، باز هم کسی پیدا شده که لباسش زیباتر باشد. فهمیدم مشکل از لباسها نیست؛ از این است که آدم خودش را با دیگران اندازه میگیرد.»
پادشاه مدتی سکوت کرد. آن روز برای اولین بار به جای پرسیدن اینکه چه کسی لباس زیباتری دارد، از مردم پرسید چه چیزی خوشحالشان میکند.
و عجیب بود؛ آن شب، بدون خریدن حتی یک لباس، احساس کرد از همیشه ثروتمندتر است.
تا وقتی ارزش خودت را با داشتههای دیگران میسنجی، هیچوقت احساس کافی بودن نمیکنی؛ چون همیشه کسی هست که چیزی بیشتر از تو داشته باشد.
@AmolNoor
Post #173309
6.33K
اخبار آمل نور داستان شب 🌙 درخت کوچکی در باغ بود که هر روز به درختهای بزرگ نگاه میکرد و غصه میخورد. با خودش میگفت: «چرا من هنوز اینقدر کوچکم؟ چرا نمیتوانم مثل آنها سایه داشته باشم؟» یک روز باغبان کنارش نشست و گفت: «میدانی چرا درختهای بزرگ محکماند؟ چون سالها…