داستان شب 🌙
درخت کوچکی در باغ بود که هر روز به درختهای بزرگ نگاه میکرد و غصه میخورد.
با خودش میگفت: «چرا من هنوز اینقدر کوچکم؟ چرا نمیتوانم مثل آنها سایه داشته باشم؟»
یک روز باغبان کنارش نشست و گفت: «میدانی چرا درختهای بزرگ محکماند؟ چون سالها در سکوت ریشه دواندهاند؛ زمانی که هیچکس رشدشان را نمیدید.»
درخت کوچک دیگر از کوچک بودنش خجالت نکشید. تصمیم گرفت بهجای حسرت خوردن، ریشههایش را قوی کند.
سالها گذشت. روزی طوفانی شدید به باغ آمد. چند درخت بزرگ شکستند، اما درخت کوچک پابرجا ماند؛ چون در تمام آن روزهایی که فکر میکرد هیچ پیشرفتی ندارد، ریشههایش عمیق شده بودند.
همیشه رشد کردن به معنی دیده شدن نیست. گاهی در سکوت، درست در همان روزهایی که فکر میکنی هیچ اتفاقی نمیافتد، داری قویتر میشوی.
@AmolNoor
Post #173266
5.31K
اخبار آمل نور داستان شب 🌙 مردی هر روز از کنار مغازهای رد میشد که آینهای قدیمی پشت ویترینش بود. آینه ترک بزرگی داشت و تصویر هرکس را کجومعوج نشان میداد. یک روز مرد صاحب مغازه را دید که آینه را دور میاندازد. پرسید: «چرا دورش میاندازی؟ هنوز میشود از آن استفاده کرد.»…