داستان شب 🌙
مردی هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار، سه سکه داخل جیبش میگذاشت.
یک روز پسرش پرسید:
«بابا، چرا همیشه سه تا؟»
گفت:
«یکی برای چیزی که لازمه، یکی برای چیزی که دوست دارم و یکی برای روزی که فکر میکنم هیچ راهی ندارم.»
پسر خندید:
«اون سکه سوم به چه درد میخوره؟»
پدر گفت:
«برای اینکه یادم بمونه وقتی فکر میکنم هیچ راهی نیست، هنوز یه راه هست؛ فقط من هنوز پیداش نکردم.»
سالها گذشت. پدر پیر شد و پسر جای او را گرفت.
یک روز پسر دید پدر دیگر سکهای در جیبش نمیگذارد.
پرسید: «پس سکه سومت چی شد؟»
پدر لبخند زد و گفت:
«دیگه لازم نیست. فهمیدم بعضی درها وقتی باز نمیشن، قرار نیست با زور بازشون کنیم؛ باید از یه درِ دیگه وارد بشیم.»
گاهی راهِ درست، همون راهی نیست که اول دنبالش میگردیم.
@AmolNoor
Post #172940
4.44K
اخبار آمل نور داستان شب 🌙 دو بذر کنار هم زیر خاک بودند. اولی گفت: «من میترسم… اگر از خاک بیرون بیام، شاید باران بیاد، شاید آفتاب بسوزونتم، شاید کسی پامو لگد کنه.» پس همانجا ماند. بذر دوم گفت: «من نمیدونم چه چیزی منتظرمه، اما میخوام زندگی کنم.» ریشههایش را پایین…