داستان شب 🌙
دو بذر کنار هم زیر خاک بودند.
اولی گفت: «من میترسم… اگر از خاک بیرون بیام، شاید باران بیاد، شاید آفتاب بسوزونتم، شاید کسی پامو لگد کنه.»
پس همانجا ماند.
بذر دوم گفت: «من نمیدونم چه چیزی منتظرمه، اما میخوام زندگی کنم.»
ریشههایش را پایین فرستاد و جوانهاش را بالا آورد.
چند روز بعد، بذر دوم تبدیل به درختی زیبا شد؛
اما بذر اول، هنوز زیر خاک بود…
گاهی ترس از اتفاقهایی که هنوز نیفتادهاند، باعث میشود زندگیای را که میتوانستیم داشته باشیم، از دست بدهیم.
@AmolNoor
Post #172885
4.96K
اخبار آمل نور داستان شب 🌙 یکی از گلدانها سالم بود، اما دیگری ترک کوچکی داشت و در راه نیمی از آبش میریخت. گلدان ترکخورده همیشه خجالت میکشید و یک روز گفت: «من به درد نمیخورم… تو زحمت میکشی، اما من نمیتونم آب رو سالم برسونم.» مرد لبخند زد و گفت: «تا حالا به گلهایی…