به این فکر میکنم که دوست داشتم جمعه عصرها خانه نباشم، بیرون باشم و آنجا کمتر احساس تنهایی کنم. دلم میخواست بیرون باشم و بخواهم سریعتر به خانه برگردم، چون آنجا برایم آرامتر است. اما اینجور عصرها و غروبها فقط خط بیآرتی یادم میآید و آسمانی که گرفته و آدمهایی که خسته شدهاند.
حتما همه با خودشان همین را میگفتند؛ که بالاخره بروند خانه و آنجا آرام بگیرند، انگار کسی منتظرشان است و لازم نیست معذب بنشینند. حیف، خانه لزوما اینطور نیست؛ اکثرا نه، و این حالم را میگرفت.
فهمیدم به طرز تهوعآوری بیمار به نظر میرسم، چون صدای بلند و خندههای پیوسته بیشتر از آنکه شادم کنند، احساس در خطر بودن به من میدادند. اینجا به نظر میرسید صداها مرا لو میدهند و در خطر میافتم؛ پس شدیدا بیفایده، آرام حرف میزدم.
همه اینها آزارم میداد. اینطور بودن واقعا خجالتم میآورد و بیشتر از آن، عصبانیام میکرد.
Post #23027
32
Forwarded from ㅤпепел𝟑𝟑.ᐟ 🇳🇱