شنیدن جملهی «بهت افتخار میکنم» خیلی حس خوبی داره؛ با خودت میگی بلاخره… بلاخره یکی دید چقدر تلاش کردم و بازم ادامه دادم. یه حس قشنگِ کافی بودن، اینکه همینجوری که هستم، ارزشمندم.
تو خوابام هستی، ولی توی واقعیت ازم دوری؛ کدومتو باور کنم؟ به خوابی که هر شب منو بهت میرسونه، یا به واقعیتی که هر روز ازت دورترم میکنه؟ بهم بگو... بمونم و بهت امید داشته باشم، یا ازت دل بکنم؟
میکوشید بهجای ریختن اشک، لبخندی حتی تلخ به بدخلقیهای زمانه نشان دهد؛ جوری در این کار تبحر پیدا کرده بود که نزدیکترین افراد زندگیاش هم متوجه حال واقعی او نمیشدند.
من از پایان ها بیزارم؛ از اخرین قسمت ها، اخرین روزها، اخرین خاطره ها، اخرین بارها، از تمام شدن سال، رابطه ها و ادم ها، حتی وقتی پایان زیباست، باز هم پایان است و من از پایان ها متنفرم.