خوبم... ولی موهام میریزه، خندههام از ته دل نیست، شبها با هزار فکر میخوابم و صبحها با خستگیِ دیروز بیدار میشم.
میگم چیزی نیست، ولی دلم پر از چیزهاییه که هیچوقت نگفتم... از بغضهایی که قورت دادم، از حرفهایی که توی گلوم موند، از دردهایی که وانمود کردم برام مهم نیستن.
من میگم خوبم، چون حوصلهی توضیح دادنِ حالم رو ندارم... چون نمیخوام کسی بفهمه پشت این «خوبم» گفتنها چقدر خستگی جمع شده.
من میگم خوبم... ولی تنم داره به جای دلم اعتراف میکنه که مدتهاست خوب نیستم.
Post #3840
6