تارکوفسکی در استاکر جامعۀ خود را فراموش نکرده است. «تارکوفسکی در فیلم تنها به رستگاری فردیِ جویندگان توجه ندارد و نگران جامعه به مثابه یک کل نیز هست. او برای بی ایمانی جهان سوگواری میکند. اما به صراحت راه چارۀ مسیحی را پیش روی نمیگذارد. صدایی که به عنوان دعای استاکر شناخته میشود، با ستایشی که از ضعف میکند، ترجمۀ آزادی است از تائو تِه چینگ. ایمان برای تارکوفسکی موضوعی جهانی است؛ مادامی که انسان توانایی باور و عشق را دارد، مهم نیست که چه خدا یا الهه ای را میپرستد. اگر در پایلن فیلم معجزه ای روی میدهد، روشن است که بر اساس توانایی دخترک برای جابه جایی اشیا از راه دور نیست، بلکه به خاطر عشق مدامِ همسر استاکر است به شوهرش. برای تارکوفسکی عشق انسانی معجزه است. به ویژه در جهانی همچون جهان استاکر که ارزش های معنوی در آن جایی ندارد.»
استاکر، همچون پرنسس میشکینِ داستایوفسکی، کودکی است که به شیوۀ حیرت آوری معصومیت خود را حفظ کرده است. و علیرغم زیستن در سرزمینی آفت زده هنوز به خوبی در جهان باور دارد. هر چند که در نگاه دیگران نیمه دیوانه مینماید. در حقیقت سالکی است که با پایمردی بر ایمان به اتاق آرزوها دست مییابد و در بازگشت از اتاق آرزوها تبدیل به یک فرزانه می شود؛ هر چند که میداند که دیگر کسی با او به منطقه نخواهد آمد و دیگر کسی آرزوی چیزی را ندارد. او میداند که باید تنها بر ایمان شخصی خود تکیه کند. استاکر، انسانی است کودک صفت و ضعیف که از فقر و شرایط تحمیل شده اجتماعی در رنج است. دورافتاده ای از جامعه که به واسطۀ ارزش های معنوی اش بی پناه و یتیم شده است. با این حال همچون سلحشوری بر پای اصول اخلاقی خود باقی میماند. آنگونه که پرنس میشکین مسیحِ داستایوفسکی است، استاکر نیز مسیحِ تارکوفسکی است. مردی که کودک شده است و کودک مانده است تا به بهشت خدا وارد شود: «میخواستم فیلم بعدی ام خشکتر و زاهدانهتر باشد. بله، این واژه به بهترین شکل بیانگر آرمان های من است. چراکه فکر میکنم متانت ملکوتی هنرمند از اهمیت ویژه ای در خلق یک اثر هنری برخوردار است. هنرمند نه باید جنجال آفرین باشد و نه در بیانیۀ خود دچار لکنت شود و نباید امیال خود را بیرونی کند، چراکه انگیزه های یک هنرمند میبایستی در کمترین حد ممکن بیرونی شود. فکر میکنم که استاکر موفقترین اثر من است به طوری که مقصودی که داشتم همبستگی مناسبی با نتیجه کار داشت و نه فقط به این خاطر، بلکه به دلیل سادگی ای که در ساختار خود داشت. ابزار کمی که در آن استفاده شده غالباً ابزارهای بیانی هستند. این اثر برای من بسیار عزیز و مهم محسوب میشود. به وضوح استاکر نشانگر موقعیتی است که به عنوان هنرمند در طول سالیان اخیر داشتم. برای من این فیلم البته در مورد مردی است که عملاً از شکست رنج میبرد. اما در مقام یک ایده آلگرا همچون یک سلحشور به پاسداری از ارزش های معنوی باقی میماند. بنابراین استاکر به عنوان شخصیت اصلی فیلم در همان مقام است که دون کیشوت و شاهزاده مشکین قرار دارد. شخصیت های ادبی که ما از آنها به عنوان شخصیت ایده آل یاد میکنیم و به همین دلیل که آنها شخصیت های ایده آلی هستند، از شکست در زندگی واقعی رنج میبرند. پس برای من این اثری است که نشانگر قدرت انسان ضعیف است. باور به وابستگی به روحی که به آنها زندگی میبخشد. مهم نیست که آن ها بر اساس احساسات درونی خود چه میکنند؛ احساسی که به قدرتی والاتر مرتبط است. من همواره مردد بودم که اعمال میتوانند عبث، نامعقول و ساده لوحانه باشند. و اکنون برای من روشن است که اعمال ساده لوحانه نشانی از یک روح متعالی است. نشانی از عدم خودخواهی. چرا که ایده هایی وجود دارند مبنی بر اینکه ساختار جهان به گونه ای است که نمیتواند یک انسان معنوی را خلق کند. اما آن نیروی برتر انسان را در مسیر ساده لوحانه هدایت میکند.»
رستگاری در استاکر تنها با آرزو و ایمان میسر میشود. ایمانی که نیازمند خلوص و شیوۀ عملکرد اخلاقی است. در استاکر همچون آینه، خانه از اهمیت فراوانی برخوردار است. خانه مرکز دنیاست و همسر استاکر قلب تپندۀ خانه. در حقیقت استاکر قهرمان داستان نیست، قهرمان فیلم استاکر، همسر اوست. زنی که به سان "ماریا" در ایثار، به مثابۀ اله های برای رفع آلام یتیمان به انتظار نشسته است و استاکر بی پناه، تنها در آغوش اوست که سخن میگوید، شفا می یابد ، نذر میکند و بخشش می طلبد. رولان بارت گفته است که در یک عشق همواره دو نفر حضور دارند، آن کس که میماند و آن کس که میرود و همواره شخصی که میماند جهت دایرۀ رابطه را تعیین میکند. زیرا او مرکز دایره و قطب نمای عاطفه است و اگر او نیز برود، عاشقی که رفته است گم خواهد شد و دیگر هرگز بازگشتی وجود نخواهد داشت. همسر استاکر مرکز زمین است و خانۀ مرهم ها و رستگاری ها.
Post #865
162
Forwarded from آرشیو مجله فرم نقد
آرشیو مجله فرم نقد Photo
- ❤ 1