«امانتی»
منی که پاکدلم را به عیش و نوش انداخت
شبی که گیسوی خود را به پشت گوش انداخت
بدون رحم کمین کرده بود با ابرو
مرا به دام دو لشکرْ سیاهپوش انداخت
دلیل مستی من عشوهٔ نگاهش بود
ولی به گردن آن پیر میفروش انداخت
سماع کرد سماء و زمین مشوش شد
جهان به رقص در آمد مرا به جوش انداخت
امانتی که از آن کوه شانه خالی کرد
سبکسرانه دل من به روی دوش انداخت...
#محمدسجاد_سیبویه | @SibevaihP
Post #438
36
Forwarded from محمدسجاد سیبویه