اتاق
گاوصندوقِ کابینتسازها
خطوط کف دستها را رفتم
مسیر طولانی رگها
غیر از خون حرفی برای گفتن نبود
خون که هر حرفی بزند
دهانش دنبال دهان تو رفته است
ماجرای من
بادامِ کوهیِ هنوز نرسیده تلخ
رسیدن یعنی چه
آدرسی بپرس
که فندکی برای جواب داشته باشم
خانه را گم کردهام
و رودخانهای در پاها
نمیداند قرار است به کدام دریا بریزد
آدم آن شهر پرسید:
برف روی کوهِ نقاشی کی آب میشود
آن مورچه چرا تنهاست
کلید ته جیبم؟
باور کن
زندگی اخبار هواشناسی نیست
مثل من که در آسانسور گریه میکنم
در تاکسی گریه میکنم
درِ اتاق خواب را باز میکنم و باز گریه میکنم
غیر قابل پیشبینی ام
ابری میان سینهام
که هیچکس حدسش نمیزند
معلوم نیست کدام خاک را انتخاب کرده
قلب
این ماشین تنهایی
غیر از پمپاژ خون به چه درد میخورد؟
#محمد_عسکری_ساج
@alikameli80