سالها ممکن است مراقب آدمهای دیگر باشیم؛ حواسمان به خستگیشان، دلگیریشان، نیازهایشان و مرزهایشان باشد. اما وقتی نوبت به خودمان میرسد، زبانمان عوض شود. از خودمان بیشتر بخواهیم، خستگیمان را نادیده بگیریم، رنجمان را کوچک کنیم و در سختترین روزها فقط بگوییم: «باید ادامه بدهم.»
تا روزی که متوجه میشویم خودمان هم یکی از آدمهای این زندگی هستیم.
کسی که باید حالش را پرسید.
خستگیاش را جدی گرفت.
به بدنش گوش داد.
برای اندوه و ترس و آرزوهایش جا باز کرد.
و وقتی توان ادامه دادن ندارد، بهجای سرزنش، کنارش نشست.
خودمراقبتی از همین دیدار آغاز میشود.
از تصمیمی آرام برای اینکه دیگر خودمان را در هیاهوی زندگی جا نگذاریم. برای اینکه در سختترین لحظهها رفیق خودمان بمانیم و همان مهربانی و توجهی را که سالها سخاوتمندانه به دیگران دادهایم، از خودمان دریغ نکنیم.
اگر قرار بود امروز از خودم مثل کسی که عمیقاً دوستش دارم مراقبت کنم، چه کاری را متفاوت انجام میدادم؟
پاسخ لازم نیست بزرگ باشد.
یک «نه»، کمی استراحت، چند دقیقه سکوت، درخواست کمک یا زمین گذاشتن چیزی که دیگر توان حملش را نداری، میتواند آغاز یک پیمان باشد:
من خودم را رها نمیکنم.
من خودم را در این زندگی فراموش نمیکنم.
و این، آغازِ دوستی دوباره با خود است.
☔️ @AlightRain
Post #5173
49