TGViewer
Channel Public Channel
مهرپویا علا

مهرپویا علا

@alamehrpouia

وبلاگ شخصی
Subscribers
4.37K
Photos
176
Videos
5
Links
143
Recent Posts 12 shown
Post #1009 2.02K
دربارهٔ ماجرای «میلی‌گلد»
  • 👍 57
  • 👎 4
Post #1008 2.24K
مهرپویا علا هوش مصنوعی، هوش طبیعی نخواهد شد. نمی‌تواند خلاقیت داشته باشد؛ مثلاً آثار هنری‌ای را به وجود بیاورد که امضای خاص هنرمند روی تمام آن‌ها باشد* یا یک مسئلهٔ نوی ریاضی را طرح کند یا برای مشاهدات ما توضیحات ابتکاری همچون سازوکار فرگشت یا سازوکار قیمت در بازار ارائه…
اغراق دربارهٔ توانایی هوش مصنوعی* روی دیگر اغراق دربارهٔ نسبت دادن سناریوهای آخرالزمانی، مثلاً تسلط آن بر انسان، است.

در مورد تسلط هوش مصنوعی بر انسان که من شخصاً ترجیح می‌دهم هوش مصنوعی بر من مسلط باشد تا حزب کمونیست چین یا همین حاکمان کنونی ایران! ایران که حالا خوشبختانه در این زمینه مطرح نیست، ولی من زندگی در نوعی «ماتریکس» را به زندگی در جهانی که شی جین‌پینگ در آن از طریق دسترسی به هوش مصنوعیِ برتر، ابرقدرت بلامنازع جهان شده باشد، ترجیح می‌دهم. بگذریم که این حرف‌ها اغلب سناریوهای علمی-تخیلی‌اند و تازه هم نیستند. پیشینه‌اش شاید به رمان فرانکنشتاین مری شلی بازگردد.

اما یک حرف به ظاهر جدی‌تر هم گفته می‌شود: هوش مصنوعی یا دست‌کم سرعت پیشرفت بیش از حد آن، باعث بیکاری و فقر و نابرابری می‌شود (سرعت مجاز پیشرفت آن را لابد بوروکرات‌های اتحادیه اروپا تعیین می‌کنند.)

این حرف که ابزار تازه باعث بیکاری افراد می‌شود، از لحاظ اقتصادی حرف غلطی است. اگر نرخ دستمزد در جامعه‌ای آزاد باشد و مانع دولتی برای جابه‌جایی نیروی کار وجود نداشته باشد، هیچ ابزار تازه‌ای در یک بازهٔ زمانی معقول، یعنی مدتی که نیروی کار تعدیل‌شده بتواند در جای دیگر کار پیدا کند، باعث افزایش نرخ بیکاری نخواهد شد؛ برعکس، از طریق افزایش بهره‌وری کار، نرخ دستمزد واقعی را افزایش می‌دهد. فرض کنید قبلاً کسی ۱۰۰۰ واحد حقوق می‌گرفت و با آن می‌توانست کالاهای x و y و z را بخرد. یک ابزار تازه آمد که بعضی از وظایف شغلی را انجام می‌دهد و دیگر نیازی به کار انسان در آن شغل نیست. بله، عده‌ای بیکار خواهند شد. اگر قانون دولتی برای نرخ دستمزد و تعدیل نیروی کار وجود نداشته باشد، آن افراد به تدریج در جاهای دیگر احتمالاً با نرخ دستمزد قدری پایین‌تر کار پیدا خواهند کرد.

آیا نرخ دستمزد در جامعه پایین نمی‌آید؟ نرخ اسمی بله، نرخ واقعی خیر. شما به‌عنوان نیروی تعدیل شده در شغل تازه مثلاً به جای ۱۰۰۰ واحد، ۹۰۰ واحد حقوق می‌گیرید. آیا فقیرتر شده‌اید؟ نه لزوماً. چون ابزار تازه آمده و کالا و خدمات بیشتری تولید می‌کند؛ در نتیجه، در صورت ثابت ماندن حجم نقدینگی، قدرت خرید هر واحد پول افزایش می‌یابد. شما در وضعیت تازه احتمالاً با ۹۰۰ واحد می‌توانید افزون بر x و y و z، یک w هم بخرید یا مثلاً به جای یک y، دو تا y بخرید، ولو اینکه نرخ اسمی دستمزدتان ۱۰ درصد کاهش یافته باشد.

* بعضی‌ها می‌گویند در فارسی بگوییم «هوش‌واره» که من نظر خاصی در این‌باره ندارم. رواج پیدا کند، من هم می‌گویم.
  • 👍 56
  • 👎 4
Post #1007 1.79K
هوش مصنوعی، هوش طبیعی نخواهد شد. نمی‌تواند خلاقیت داشته باشد؛ مثلاً آثار هنری‌ای را به وجود بیاورد که امضای خاص هنرمند روی تمام آن‌ها باشد* یا یک مسئلهٔ نوی ریاضی را طرح کند یا برای مشاهدات ما توضیحات ابتکاری همچون سازوکار فرگشت یا سازوکار قیمت در بازار ارائه دهد، به این معنی که مشاهداتی را به یکدیگر ربط بدهد که پیش‌تر کسی آن‌ها را آن‌گونه به یکدیگر ربط نداده بود (نظریه ارائه دهد)

چرا؟ چون هوش مصنوعی ضعف‌های انسان را ندارد: گرسنه‌اش نمی‌شود، حسادت نمی‌کند، خشمگین نمی‌شود، کینه نمی‌ورزد، افسرده نمی‌شود، خنده‌اش نمی‌گیرد، گریه‌اش نمی‌گیرد، هیجان‌زده نمی‌شود و... بنابراین برایش مسئلهٔ نو مطرح نمی‌شود که بعد نبوغ خود را به کار گیرد و بخواهد راهکار نو و ابتکاری برای آن ارائه دهد. نبوغ درواقع نوعی نابهنجاری (abnormality) است و هوش مصنوعی نابهنجاری ندارد.

هر انسانی درجاتی از نبوغ را در حیطه‌هایی دارد. اگر بگویم مسی و رونالدو نابغه‌اند، خیلی‌ها می‌پذیرند که لااقل در زمینهٔ فوتبال این حرف درست است؛ اما دویست سال پیش که فوتبال نبود، مسی و رونالدو دو آدم در میان ده‌ها میلیون آدم عادی دیگر می‌بودند. هرچه سطح تقسیم کار افزایش یابد، عدهٔ بیشتری بخت این را می‌یابند که نابغه شناخته شوند. پس هر انسانی بالقوه در زمینه‌ای خاص نابغه است و البته در زمینه‌های بسیاری هم احمق به تمام معناست؛ هرچند ممکن است آن زمینه‌ای که او در آن نابغه است فعلاً یا هیچ‌وقت در جامعه کاربردی پیدا نکند. هوش مصنوعی اما چنین نیست و در هیچ زمینه‌ای نابغه نیست و همزمان در هیچ زمینه‌ای هم احمق به تمام معنا نیست.

حرف این نیست هوش مصنوعی کاربردی ندارد یا در مورد نتایج مثبت آن اغراق می‌شود. هوش مصنوعی می‌تواند ابزار هوش طبیعی باشد. می‌تواند به بسیاری از آدم‌ها کمک کند که نبوغ خود را کشف کنند و به کار گیرند. می‌تواند کارهای ساده را خودش انجام دهد و از این طریق بهره‌وری اقتصادی را بالا ببرد که این هم منجر به افزایش سطح رفاه در جامعه می‌شود.

* منظورم این نیست که مانند فرم‌های اداری رویشان را امضاء کند؛ مثلاً کسی که قدری با تاریخ نقاشی آشنا باشد، می‌تواند اغلب تابلوهای ونگوگ یا سزان را تشخیص دهد، بدون اینکه آن تابلوی مشخص را قبلاً دیده باشد.
  • 👍 36
  • 👎 5
Post #1006 1.07K

Forwarded from دست نوشته‌ها

‍ پروپاگاندا، اقناع یا برانگیختن نیازهای روان‌شناختی؟

نیمه دوم دهه 80به ‌ویژه در سال‌های دولت احمدی‌نژاد، روایت رسمی درباره برنامه هسته‌ای ایران بیش از پیش بر مفاهیمی مانند «پیشرفت علمی»، «استقلال» و «حق مسلم» تأکید داشت. مفاهیمی که برای بخشی از جامعه حسی از عزت‌نفس جمعی، افتخار ملی را ایجاد می‌کرد اما لزوما برای بخش دیگر ایجادکننده چنین حسی نبود.

آیا پروپاگاندا واقعاً مخاطب را متقاعد می‌کند یا می‌تواند به ایجاد نوعی تبعیت و همراهی منجر شود؟ پژوهش‌های انجام‌شده نشان می‌دهند که اثربخشی پروپاگاندا به مجموعه‌ای از عوامل، از جمله منبع پیام، محتوای آن، اعتبار منبع و ویژگی‌های مخاطبان وابسته است. در این میان، خبر و اطلاع‌رسانی نیز می‌توانند به ابزارهایی برای انتقال و تقویت پیام‌های پروپاگاندایی تبدیل شوند. با این حال، صرف دسترسی مخاطب به پیام یا تکرار آن، به معنای اقناع نیست، بلکه باید بررسی کرد که چرا برخی پیام‌ها برای برخی مخاطبان جذاب‌تر و اثرگذارترند.

یکی از عوامل مهم در پاسخ به این پرسش، تناسب پیام با نیازهای روان‌شناختی مخاطب است. برای مثال، پیام‌هایی که نیاز به تعلق، حفظ عزت‌نفس یا بیان ارزش‌های بنیادین فرد را هدف قرار می‌دهند، در میان افرادی که این نیازها در آنها شدت بیشتری دارد، می‌توانند اثرگذاری بیشتری داشته باشند. در مقابل، پروپاگاندای عمومی و غیرهدفمند، حتی اگر از نظر محتوایی جذاب باشد، الزاماً نمی‌تواند همان میزان اثرگذاری را ایجاد کند.

از این منظر، هرچه پیام سیاسی بیشتر با گرایش‌ها و نیازهای روان‌شناختی نسبتاً پایدار مخاطبان هماهنگ باشد، ظرفیت اقناعی آن افزایش پیدا می‌کند. بنابراین، اثربخشی پروپاگاندا تنها به آنچه پیام می‌گوید یا تعداد افرادی که در معرض آن قرار می‌گیرند وابسته نیست، بلکه به این نیز بستگی دارد که پیام تا چه اندازه بتواند با انگیزه‌ها و نیازهای درونی مخاطب ارتباط برقرار کند.

این مسئله همچنین توضیح می‌دهد که چرا افراد مختلف ممکن است در برابر یک پیام یکسان، واکنش‌های متفاوتی نشان دهند. حتی افرادی که از نظر اجتماعی و جمعیت‌شناختی مشابه‌اند و دقیقاً در معرض یک منبع و محتوای یکسان قرار می‌گیرند، الزاماً به یک اندازه آن پیام را نمی‌پذیرند. تفاوت در نیازها و انگیزه‌های روان‌شناختی که افراد هنگام مواجهه با پیام سیاسی با خود به همراه دارند، می‌تواند یکی از عوامل مهم این تفاوت باشد. در کنار این عامل، ویژگی‌هایی مانند تحصیلات، پیشینه خانوادگی، آگاهی سیاسی و محل سکونت شهری یا روستایی نیز می‌توانند بر نحوه دریافت و اثرگذاری پیام تأثیر بگذارند.

اهمیت این موضوع در مطالعه حفظ حمایت عمومی در نظام‌های اقتدارگرا بیشتر آشکار می‌شود. در چنین نظام‌هایی، پیام‌های سیاسی می‌توانند به سمت گروه‌های مختلف مخاطبان و نیازهای متفاوت آنها هدف‌گذاری شوند. به بیان دیگر، مسئله فقط تولید و انتشار پروپاگاندا نیست بلکه شناخت مخاطب و تطبیق پیام با انگیزه‌های او نیز اهمیت دارد.

با این حال، این به معنای آن نیست که پروپاگاندا همواره موفق به تغییر نگرش یا افزایش حمایت سیاسی می‌شود. نمونه‌هایی از مالی، امارات متحده عربی و حتی تبلیغات انتخاباتی هیتلر نشان می‌دهد که اثرگذاری پروپاگاندا به شرایط اجتماعی و سیاسی نیز وابسته است. بنابراین، نمی‌توان تنها بر اساس میزان مواجهه افراد با یک پیام نتیجه گرفت که آنها اقناع شده‌اند.

برای توضیح این تفاوت‌ها، می‌توان از سنت نظری کارکرد نگرش‌ها (Attitude-Function Tradition) استفاده کرد. در این رویکرد، نگرش‌های سیاسی تنها مجموعه‌ای از باورها نیستند، بلکه می‌توانند کارکردهای روان‌شناختی مشخصی برای افراد داشته باشند. از این رو، زمانی که یک پیام سیاسی بتواند با همان نیاز یا کارکرد روان‌شناختی ارتباط برقرار کند، احتمال اثرگذاری و اقناع آن افزایش پیدا می‌کند.

در نتیجه، قدرت پروپاگاندا فقط در محتوای پیام یا میزان انتشار آن نیست بلکه در توانایی آن برای برقراری ارتباط با نیازها، انگیزه‌ها و گرایش‌های روان‌شناختی مخاطب نیز نهفته است. به همین دلیل، برای فهم اثرگذاری پروپاگاندا باید علاوه بر پرسیدن اینکه «چه پیامی» و «از سوی چه منبعی» منتقل می‌شود، باید پرسید این پیام به کدام نیاز روان‌شناختی مخاطب پاسخ می‌دهد و چرا ممکن است برای او معنادار باشد؟

کتایون ملکی -3 مهر 1405
  • 👍 11
  • 👎 3
Post #1005 1.33K

Forwarded from دست نوشته‌ها

‍ از جبهه تا دوما؛ نسل جدید قدرت در روسیه
انتخابات پارلمانی ۲۰۲۶ روسیه تنها به تثبیت اکثریت حزب «روسیه واحد» در دومای دولتی محدود نمی‌شود. در پس نتیجه انتخابات، تحول دیگری نیز در حال شکل‌گیری است و آن هم ورود تدریجی شرکت‌کنندگان و کهنه‌سربازان جنگ اوکراین به ساختارهای سیاسی و اداری روسیه و تلاش کرملین برای شکل دادن به نسل جدیدی از نخبگان سیاسی.
بر اساس نتایج اعلام‌شده نزدیک به نهایی، «روسیه واحد» ۵۷.۸۳ درصد آرای فهرستی را به دست آورده و در مجموع ۳۵۵ کرسی از ۴۵۰ کرسی دوما را در اختیار خواهد داشت. این رقم بالاترین تعداد کرسی این حزب در تاریخ انتخابات دومای روسیه است و به آن اکثریت قانون اساسی می‌دهد. انتخابات ۲۰۲۶ همچنین نخستین انتخابات پارلمانی روسیه پس از آغاز جنگ تمام‌عیار در اوکراین در سال ۲۰۲۲ بود.
اما در کنار این اعداد، ترکیب نیروهایی که وارد پارلمان شده‌اند نیز اهمیت دارد. گزارش‌های پس از انتخابات از ورود ۴۹ کهنه‌سرباز جنگ اوکراین به دومای جدید خبر می‌دهند. پیش از انتخابات نیز رویترز از حضور پررنگ نامزدهای نظامی و کهنه‌سرباز در فهرست‌های انتخاباتی خبر داده بود.
«نخبگان جدید» از کجا می‌آیند؟
ورود کهنه‌سربازان به سیاست روسیه را نمی‌توان تنها یک پیامد انتخاباتی دانست. کرملین از سال ۲۰۲۴ به‌طور مشخص برنامه‌ای را برای تبدیل بخشی از نیروهای شرکت‌کننده در جنگ به مدیران و کارگزاران دولتی دنبال کرده است.
ولادیمیر پوتین در ۲۹ فوریه ۲۰۲۴، در جریان سخنرانی سالانه خود در مجمع فدرال، برنامه‌ای با عنوان «زمان قهرمانان» (Time of Heroes) را معرفی کرد. هدف رسمی این برنامه، آموزش و آماده‌سازی شرکت‌کنندگان و کهنه‌سربازان جنگ برای تصدی سمت‌های مدیریتی در نهادهای دولتی و محلی، شرکت‌های دولتی و پروژه‌های اجتماعی بود. پوتین در همان سخنرانی از «کارگران و جنگجویانی» که وفاداری خود به روسیه را در عمل اثبات کرده‌اند، به‌عنوان «نخبگان واقعی» سخن گفت.
اهمیت این برنامه زمانی روشن‌تر می‌شود که آن را در کنار انتخابات ۲۰۲۶ قرار دهیم. در فهرست پنج نفر نخست «روسیه واحد» برای انتخابات دوما، سرگئی لاوروف، سرگئی سوبیانین، یوگنی پودوبنی، ماریا لووا-بلوا و ولادیسلاو گولووین قرار گرفتند. گولووین، فرمانده سابق تفنگداران دریایی و شرکت‌کننده در جنگ، پس از زخمی‌شدن در نبرد ماریوپل به یکی از چهره‌های شاخص برنامه «زمان قهرمانان» تبدیل شد.
به این ترتیب، جنگ را می‌توان یکی از مسیرهای جدید گزینش و اجتماعی‌شدن سیاسی بخشی از نخبگان روسیه دانست.
این تحول از منظر جامعه‌شناسی سیاسی اهمیت ویژه‌ای دارد. پژوهش جدید شورای روابط خارجی اروپا (ECFR) استدلال می‌کند که سیاست کادرسازی کرملین در حال حرکت از الگوی پیشین جذب تکنوکرات‌ها به سمت الگویی است که در آن ابتدا افراد وفادار انتخاب و سپس مهارت‌های مدیریتی آنان تقویت می‌شود. این پژوهش از شکل‌گیری یک «نخبگان در حال شکل‌گیری» یا proto-elite از میان کهنه‌سربازان سخن می‌گوید.
در دو دهه نخست حکومت پوتین، تکنوکرات‌ها، مدیران دولتی، بوروکرات‌ها و مدیران شرکت‌های بزرگ دولتی نقش مهمی در اداره ساختار حکمرانی روسیه داشتند. اما جنگ اوکراین مجموعه دیگری از معیارهای وفاداری و اعتبار سیاسی را برجسته کرده است. در این چارچوب، سابقه حضور در جنگ می‌تواند به سرمایه‌ای برای ورود به ساختار قدرت تبدیل شود.
به بیان دیگر، برای بخشی از نیروهای اجتماعی روسیه، جنگ دیگر تنها یک تجربه نظامی نیست بلکه می‌تواند به مسیری برای ورود به ساختارهای سیاسی و اداری تبدیل شود.
«روسیه واحد» اکنون ۳۵۵ کرسی از ۴۵۰ کرسی دوما را در اختیار دارد، یعنی حدود ۷۹ درصد کرسی‌ها. رویترز گزارش داده است که چهار حزب دیگر راه‌یافته به دوما نیز در مسائل عمده، در سال‌های اخیر سابقه همسویی با «روسیه واحد» داشته‌اند.
ورود کهنه‌سربازان به پارلمان نیز می‌تواند نشانه‌ای از تغییر تدریجی مسیرهای ورود به ساختار قدرت باشد؛ به‌گونه‌ای که تجربه جنگ در کنار سابقه مدیریتی و وفاداری سیاسی، به یکی از منابع جدید اعتبار سیاسی تبدیل شود.
البته این تحول به معنای جایگزینی کامل نخبگان پیشین با نیروهای نظامی نیست. حتی پژوهش ECFR نیز از شکل‌گیری یک «پروتو-نخبه» سخن می‌گوید، نه از استقرار کامل یک طبقه سیاسی جدید.
در این معنا، انتخابات ۲۰۲۶ تنها تصویری از آرایش جدید کرسی‌های دوما ارائه نمی‌دهد بلکه نشانه‌هایی از تغییر در مسیر بازتولید نخبگان سیاسی روسیه نیز در خود دارد، مسیری که در آن تجربه جنگ، وفاداری سیاسی و آموزش مدیریتی بیش از گذشته به یکدیگر پیوند خورده‌اند.
کتایون ملکی ـ ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
  • 👍 16
Post #1004 2.57K
مهرپویا علا چرا محکومیم به فهم بیشتر؟ چپ و راست در کشورهایی که امکان رقابت دمکراتیک تا حدی در آنجاها وجود دارد، بر سر نفهمیدن مسائل رقابت داغی دارند. AfD آلمان را نگاه کنید. از یک طرف می‌گویند ما مهاجر نمی‌خواهیم که این شامل مهاجر اوکراینی هم می‌شود؛ یعنی اگر مشکل فقط…
آمارهای بسیار دقیق و در دسترس در اینترنت وجود دارند که نشان می‌دهند یک شهروند میانگین کشور انگلیس در سال ۲۰۲۶ به‌مراتب از یک شهروند میانگین کشور انگلیس در سال ۱۹۲۶ مرفه‌تر است. یکی از مهم‌ترین دلایل این افزایش سطح رفاه ظرف یک قرن، رشد اقتصادی کشورهای، به‌قول مطالعات استعماری‌ها، «جنوب جهانی» بر اثر حرکت بیشتر به سمت نظام بازار بود. به‌عبارت‌دیگر، شهروند «شمال جهان» زندگی‌اش بهتر شد، چون «جنوب جهان» ثروتمندتر شد و اساساً این تمایز شمال و جنوب جهان یا جهان اول و جهان سوم در مناطقی از جهان از میان رفت و در مناطقی دیگر بسیار کمرنگ شد.

اما از لحاظ سیاسی امپراتوری بریتانیا در سال۱۹۲۶ وسیع‌ترین امپراتوری تاریخ و احتمالاً تا آن زمان پرجمعیت‌ترین امپراتوری تاریخ بود. ما خودمان با بریتانیا از طریق بلوچستان مرز مشترک زمینی داشتیم و شیخ‌نشین‌های جنوب‌مان تحت‌الحمایهٔ این دولت بودند. امروز در سال ۲۰۲۶ امپراتوری بریتانیا هنوز رسماً وجود دارد، به این معنی که آن نهادهای سیاسی کماکان با همان ترتیب قبلی برقرارند و بریتانیا دچار انقلاب یا اشغال خارجی نشده است؛ ولی بریتانیای ۲۰۲۶ کجا و بریتانیای ۱۹۲۶ کجا. لندن هنوز در سازمانی که وجودش چندان موضوعیتی ندارد، از حق وتو برخوردار است. تعدادی کلاهک هسته‌ای دارد که دو تا از مستعمره‌های سابق‌اش هم دارند. پوند استرلینگش هنوز قدری اعتبار بین‌المللی دارد، ولی قابل مقایسه با دلار نیست و اهمیت آن از یورو کمتر است. زبان ملی‌اش زبان رسمی بین‌المللی است، ولی تولیدات تصویری و متنی به این زبان را بیشتر آمریکایی‌ها انجام می‌دهند. ناو هواپیمابر دارد که ترامپ مسخره‌اش می‌کند و بعید می‌دانم به درد بازگشایی تنگهٔ هرمز یا باب‌المندب بخورد.
(تمام این مواردی که تا اینجا گفتم در مورد فرانسه هم صدق می‌کنند)

حالا مسئله اینجاست که آیا این تناقض نیست؟ بالاخره بریتانیا دچار «انحطاط» شده یا نشده است؟ اگر بله، پس افزایش چشمگیر رفاه مردمش را چطور توضیح می‌دهیم؟ اگر خیر، پس چرا وزن دولتش در معادلات جهانی این‌قدر پایین آمده است؟

پاسخ به این پرسش بستگی به این دارد که شما چه نگاهی به دولت دارید یا اساساً چه انتظاری از جامعه دارید؟ اگر انتظار یک انگلیسی یا فرانسویِ میانگین از جامعه این باشد که سرش را بالا بگیرد و بگوید «گردن کشور من کُلُفت است،» حتماً از نظر او کشورش دچار انحطاط شده است؛ ولی اگر هدفش این باشد که بهتر و بیشتر بخورد، کمتر و راحت‌تر کار کند، بیشتر مسافرت برود، بیشتر اوقات فراغت داشته باشد تا بتواند بیشتر فیلم نگاه کند، کتاب بخواند یا اگر مذهبی بود بیشتر وقت برای عبادت داشته باشد، در آن صورت جامعهٔ او در طول این صد سال بسیار پیشرفت کرده است. این دیگر بستگی به هدف شما از زندگی دارد که دوست دارید این چند دهه عمری را که از آن برخوردار شده‌اید، صرف فخرفروشی دولت‌تان بشود یا صرف مصرف بیشتر؟ (حتی عبادت هم نوعی مصرف است، چون شما باید فراغت داشته باشید تا بتوانید مسجد یا کلیسا بروید و باید سیمان و گچ و تیرآهن و میلگرد داشته باشید تا بتوانید مسجد و کلیسا بسازید)
  • 👍 115
  • 👎 2
Post #1003 3.34K
مهرپویا علا این مقاله با عنوان «دولت‌گرایی راست یا چپ؟ نقدی بر پروژهٔ توسعهٔ شاه در ایران» در فصلنامه اقتصاد اتریشی (qjae) وابسته به انستیتو میزس منتشر شد. (خودم هم با نزدیک یک ماه تأخیر تازه دیروز متوجه انتشارش شدم. به علت وضعیت آپارتاید دیجیتال موجود، برای مراحل ویرایش…
چرا محکومیم به فهم بیشتر؟

چپ و راست در کشورهایی که امکان رقابت دمکراتیک تا حدی در آنجاها وجود دارد، بر سر نفهمیدن مسائل رقابت داغی دارند. AfD آلمان را نگاه کنید. از یک طرف می‌گویند ما مهاجر نمی‌خواهیم که این شامل مهاجر اوکراینی هم می‌شود؛ یعنی اگر مشکل فقط این بود که مسلمان می‌خواهد فرهنگ و عقیده‌اش را به جامعهٔ میزبان زورچپان کند*، قاعدتاً دیگر با مهاجر اوکراینی نباید مشکل می‌داشتند. آن‌ها اما مشکل‌شان این است که مهاجر نرخ دستمزد کارگر بومی را پایین می‌آورد**.

از طرف دیگر می‌گویند آلمان و اروپا «صنعتی‌زدایی» شده‌اند و چین صنایع ما را ربوده است. درواقع می‌خواهند بگویند که کالاهای چینی بهتر نظر مشتری را جلب می‌کنند و کارخانه‌های ما توان رقابت را ندارند؛ و چون مشتری شعورش به این چیزها نمی‌رسد، دولت باید بیاید و به زورِ تعرفه، جلوی واردات کالاهایی را که از کشورهای با نرخ دستمزد پایین‌تر وارد می‌شوند، بگیرد. آیا حرف‌شان معنی دیگری می‌دهد؟ چون چین که به اروپا حملهٔ نظامی نکرده و نگفته است که باید کالاهای ما را به زور بخرید. او ارزان‌تر و بهتر تولید می‌کند و کارخانه‌های شما نمی‌توانند. راست غربی اما موبه‌مو حرف سوسیالیست‌های قرن بیستم (پیش از آنکه «ووک» بشوند) را تکرار می‌کند.

از یک طرف می‌خواهند نرخ دستمزد را بالا بیاورند، از طرف دیگر خط تولیدها را به کشورهای خودشان منتقل کنند؛ یعنی کالا با قیمت بالاتر در داخل کشورهای خودشان تولید شود و مشتری مجبور باشد همان را بخرد. آیا چین و هند ضرر می‌کنند؟ حتماً بله؛ ولی صنعت چین و هند با این کار تعطیل نمی‌شود. چین و هند خودشان بازار نزدیک به ۳ میلیارد نفری دارند. اتفاقی که می‌افتد این است که مشتری اروپایی و آمریکایی مجبور می‌شود گران‌تر بخر‌د، درحالی‌که صنعتش در بازار بین‌المللی توان رقابت با صنعت چینی و هندی را ندارد. چه کسی نفع می‌برد؟ رانت‌خوارهایی که قرار است این صنایع منتقل‌شده به اروپا و آمریکا را صاحب شوند. چه کسی ضرر می‌کند؟ همان کارگری که این‌ها می‌خواهند از او حمایت کنند. ما ایرانی‌ها این مسیر را در صنعت خودروسازی و خیلی از بخش‌های دیگر تولید تا تهِ تهش رفتیم و رسیدیم به همین سیاهچالهٔ رانت و فساد و تبعیض و ناکارآمدی که می‌بینید. آن‌ها ولی این تجربه را نمی‌بینند، شاید چون ایران کشور چندان مهمی نیست که تجربه‌اش برای دیگران جالب‌توجه باشد؛ ولی آیا پایه‌ترین مباحث نظریهٔ اقتصادی را نمی‌توانستند بخوانند که این‌طور حرف «چپ‌ها» را تکرار نکنند؟

تا آنجایی‌که من از تاریخ این کشورها می‌دانم، شما باید ذره‌بین بردارید و دنبال یک سیاستمدار در این کشورها بگردید که این چیزها را فهمیده بوده باشد. بسیار به‌ندرت رئیس‌جمهور یا نخست‌وزیری در تاریخ کشورهای اروپایی و حتی آمریکا می‌توانید پیدا کنید که تا حد بسیار زیادی یک «دولت‌گرا» نبود. اما چرا آن‌ها به اینجایی که ما رسیدیم نرسیدند؟ چرا علی‌رغم این نفهمیدن‌ها اقتصاد آلمان باید ۵ تریلیون دلار باشد و اقتصاد آمریکا ۳۰ تریلیون دلار، ولی اقتصاد ما به زور نفت و گاز ۳۰۰ میلیارد دلار؟ دلیلش نهادهایی است که آنان در گذر تاریخ به ارث بردند و ما نبردیم. نهادهای آنان جهالت ظاهراً ذاتی آدم‌ها را مهار می‌کنند. آلمان این نهادها را از خودش نداشت و در دو جنگ جهانی به آن کشور تحمیل شدند. آمریکا یک نمونهٔ استثنایی از نهادهای مهار قدرت در جهان است. همین امروز یک قاضی در آمریکا حکم رئیس‌جمهور را معلق کرد. ما چنین نهادهایی نداریم و اینکه چرا نداریم، از لحاظ پژوهش تاریخی می‌تواند پرسش جالبی باشد، ولی فوریت سیاسی ندارد. فعلاً آنچه مهم است این است که محکومیم به فهمیدن مسائل بیشتر از حد معمول آدم‌ها در دنیا، چون ما نهادهایی را به ارث نبرده‌ایم که نفهمی‌های معمول انسان‌ها را مهار می‌کنند.


* فرض کنیم در همین موضوع هم زیاد از حد اغراق نمی‌کنند که چون من آنجا زندگی نمی‌کنم، نمی‌توانم در این مورد قضاوت کنم.

** طبعاً به‌عنوان کشوری با تولید ناخالص داخلی ۵ هزار میلیارد دلار تعریف‌شان از «پایین و بالا» بودن دستمزد با کشور ما با تولید ناخالص داخلی ۳۰۰ میلیارد دلار متفاوت است.
  • 👍 82
  • 👎 1
Post #1002 3.21K
«واکسی» و «ظفرمند»

افرادی با گرایش‌های سیاسی مختلف و متضاد ناگهان به یک نتیجهٔ مشابه رسیده‌اند: سعودی‌ها جنگ بلد نیستند و ارتش‌شان واکسی و «ظفرمند» است. این حرف را حتی مخالفان حکومت هم بسیار می‌گویند. جالب اینکه گاهی می‌بینم طرفداران حکومت با نوعی احترام تلویحی دربارهٔ ارتش اسرائیل صحبت می‌کنند که ارتش آن‌ها هرچه باشد واکسی نیست. بعضی‌هایشان با حسرت حوثی‌ها را نشان می‌دهند و می‌پرسند چه کردند که ما نکردیم.

بیایید با چند تا عدد ببینیم چه کردند که ما، نه که نکرده باشیم، کردیم، زیاد هم کردیم؛ تقریباً بیشتر از هر کشور دیگری در جهان. منتها شاید هنوز به اندازهٔ حوثی‌ها پیش نرفتیم که اینان بابت همین «عقب‌ماندگی» حسرت می‌خورند.

سرانهٔ تولید ناخالص داخلی یمن بر اساس یک آمار ۳۸۴ دلار است. این یعنی یمنی‌ها از اغلب کشورهای آفریقای جنوب صحرا (فقیرترین منطقهٔ جهان) هم فقیرترند.

بر اساس همان آمار سرانهٔ تولید ناخالص داخلی سعودی ۳۷۸۰۰ دلار است. برای امارات ۵۴۰۰۰ دلار است. این یعنی درآمد سرانهٔ سعودی‌ها از تقریباً نصف کشورهایی اروپایی بالاتر است و درآمد سرانهٔ اماراتی‌ها فقط از چند کشور ثروتمند اروپایی و شرق آسیایی قدری پایین‌تر است. آمار جالب‌تر اما متعلق به اسرائیل با درآمد سرانهٔ نزدیک به ۷۰ هزار دلار است که برخلاف سعودی و امارات درآمد نفت و گاز هم ندارد. بااین‌حال، وقتی هم که می‌خواهند تحسین‌اش بکنند، صرفاً پیشروی‌های ارتش آن را نشان می‌دهند. این آمارها ممکن است بسته به معیارها و روش‌های اندازه‌گیری متفاوت، قدری بالا و پایین شوند؛ اما اصل فاصلهٔ قابل‌توجه سطح رفاهی کشورها را کسی نمی‌تواند انکار کند.

حالا ممکن است بگویند همه چیز که اقتصاد و رفاه نیست. بسیار خب، همه چیز اقتصاد نیست، پس چه چیز دیگری مهم است؟ مثلاً آیا بخشی از خاک سعودی و امارات در دست کشور دیگری است و ارتش «واکسی» آن‌ها توان بازپس‌گیری ندارد؟ روشن است که نه. پس معیار چیست که می‌گویند آن‌ها جنگیدن بلد نیستند و ارتش ظفرمند دارند؟ و اساساً وظیفهٔ یک دولت و نیروهای مسلح آن چیست؟ از چه چیزی باید دفاع کند؟ این پرسش بسیار مهم و اساسی است.

البته دیدم که یک سری مسائل فنی را مطرح می‌کنند که مثلاً پدافند سعودی تعداد زیادی موشک گران‌قیمت را هدر داده است. من نمی‌گویم این بحث‌ها مهم نیستند. حتی نمی‌گویم حاکمان ریاض و ابوظبی نمونهٔ کشورداری موفق‌اند. آن‌ها اگر نفت نداشتند بسیار فقیرتر از امروز بودند.

ولی تحلیل‌گرهای نظامی و نظامی‌نویس که می‌گویند ارتش سعودی «ظفرمند» است، آیا می‌توانند با اطمینان بگویند که دولت ریاض نمی‌تواند و عرضه ندارد یک بسیج نیروی اجباری صد هزار نفری انجام دهد، هر جوان سعودی را که از حضور در این بسیج نیرو طفره برود به سختی مجازات کند، این صدهزار نیرو را وارد یمن کند، پیامدهای این کار را که می‌تواند کشته و معلول شدن هزاران جوان باشد بپذیرد، اهمیتی به ضربه‌های سنگین به زیرساخت‌های انرژی‌اش که صدها میلیارد دلار ارزش دارند، ندهد و در عوض پیشروی‌هایی در خاک یمن انجام دهد؟ هیچ نظامی‌نویسی می‌تواند با اطمینان بگوید ریاض و ابوظبی چنین نمی‌کنند، چون نمی‌توانند و نه اینکه نخواهند و ملاحظهٔ مسائل دیگر را داشته باشند؟ به فرض که الان در مسائل فنی نظامی مشکل دارند و مثلاً نمی‌توانند از پدافند پاتریوت یا فلان جنگنده درست استفاده کنند یا نمی‌توانند صد هزار نیرو را درست سازماندهی کنند. چرا فکر می‌کنید اگر روی این مسائل متمرکز شوند، ده سال دیگر وضع‌شان بهبود پیدا نمی‌کند؟ و اینکه اگر روی این مسائل متمرکز نمی‌شود، آیا دلیلش این نیست که اولویت‌های دیگری دارند؟
  • 👍 86
  • 👎 18
Post #1000 2.8K
مهرپویا علا «کره‌ای جماعت ذاتاً کمونیست و دیکتاتورخواه است. حالا الان می‌گویند کیم جونگ اون ما را سرکوب می‌کند، ولی فقط مشکل‌شان با همین هیئت حاکمه است. فرضاً اگر روزی موفق شوند کیم را سرنگون کنند، یک کمونیست دیگر بر سر کار می‌آورند‌.» (یک عده در کره، اگر آمریکا وارد…
بحث اصلاً این نیست که ایرانی خوب یا بد است. تمام گزاره‌هایی که با «ایرانی جماعت...» آغاز می‌شوند، لزوماً غلط نیستند. جدید هم نیستند. جمال‌زاده خلقیات ما ایرانی‌ها را ۶۰ سال پیش نوشت. پیش از او هم حرف‌های این‌چنینی از دوران قاجار رواج داشتند.

مشکل این حرف‌ها این است که برای توضیح مسائل اجتماعی بی‌ربط و غیرعلمی‌اند و جماعت را دنبال نخودسیاه می‌فرستد. نمونهٔ خیلی واضح‌اش همین مثال کلاسیک شبه‌جزیرهٔ کره است که با این حرف‌ها نمی‌توان توضیح داد که چطور شد یک کشور از وسط نصف شد و الان تولید ناخالص داخلی نصفش ۳۰ میلیارد دلار است و نصف دیگرش ۱۸۰۰ میلیارد دلار؟

نمی‌تواند این را توضیح دهد، چون توضیح پدیده‌ها کار علم است و در اینجا علم اقتصاد حرف برای گفتن دارد. علم اقتصاد هم دربارهٔ انسان بحث می‌کند و کاری با نژاد و ملیت و طبقه و دین و چیزهای مشابه دیگر ندارد. اقتصاد نمی‌گوید نژاد برتر داریم یا نداریم. نمی‌گوید فرهنگ برتر داریم یا نداریم. اصلاً موضوع بحث اقتصاد این چیزها نیستند.

فرقی نمی‌کند شما به موصوف «ایرانی» صفت منفی یا مثبت بچسبانید. در هر صورت نمی‌توانید به شیوهٔ علمی مشکلات یک جامعه را با ارجاع به آن صفت توضیح دهید.
  • 👍 94
  • 👎 5
Post #999 2.82K
«کره‌ای جماعت ذاتاً کمونیست و دیکتاتورخواه است. حالا الان می‌گویند کیم جونگ اون ما را سرکوب می‌کند، ولی فقط مشکل‌شان با همین هیئت حاکمه است. فرضاً اگر روزی موفق شوند کیم را سرنگون کنند، یک کمونیست دیگر بر سر کار می‌آورند‌.»

(یک عده در کره، اگر آمریکا وارد جنگ کره نمی‌شد و سراسر شبه‌جزیره دست کمونیست‌ها می‌افتاد)
  • 👍 72
  • 👎 3
Post #996 4.14K
در دفاع از بازگشت به علوم انسانی

من یک دسته‌بندی کم‌وبیش شخصی از علوم طبیعی دارم. می‌گویم کم‌وبیش شخصی، چون ادعا نمی‌کنم این را با استناد به متن یا اندیشمند خاصی بیان کرده‌ام و همزمان ادعا نمی‌کنم یک فلسفهٔ علم تازه اختراع کرده‌ام؛ اما به گمانم این تمایز می‌تواند مفید باشد.

ما سه شاخه علوم طبیعی داریم:

شاخهٔ ا‌ول با اشیای بی‌جان سروکار دارد؛
شاخهٔ دوم با جانداران بی‌ذهن سروکار دارد؛
شاخهٔ سوم با جانداران دارای ذهن سروکار دارد.

شاخهٔ اول را علوم فیزیکی، شاخهٔ دوم را علوم زیستی و شاخهٔ سوم را علوم انسانی می‌نامیم.

ویلیهلم دیلتای، فیلسوف آلمانی، علمی را که انسانِ دارای ذهن را مطالعه می‌کند Geisteswissenschaft می‌نامید. لودویگ فون میزس وقتی می‌خواست انگلیسی بنویسد، این اصطلاح را علوم کنش انسانی (Sciences of Human Action) ترجمه می‌کرد.

این سه در علوم طبیعی بودن با یکدیگر اشتراک دارند. هر سه قوانین طبیعی را مطالعه می‌کنند که خارج از ارادهٔ انسان قرار دارند و انسان در تمام کنش‌های خودش ناچار است این قوانین را در نظر بگیرد. اگر بخواهد در نظر نگیرد، هیچ‌کس او را مجازات نمی‌کند. اگر کسی گرانش را در نظر نگیرد، گرانش از او دلخور نمی‌شود، اما برای آنکه بتوانید از گرانش زمین فرار کنید، ناچارید وسیله‌ای بسازید که شما را به‌طور عمودی به سرعت مشخصی برساند. اگر وسیله‌تان آن سرعت را نداشته باشد، تنبیه نمی‌شوید، ولی زمین می‌خورید و استخوان‌های‌تان خرد می‌شود. حالا در زبان روزمره ممکن است کسانی دوست داشته باشند این را «مجازات» زمین تعبیر کنند، مختارند.

در حیطهٔ زیستی هم قوانین طبیعی داریم که برای مثال در قالب فرگشت/تکامل/تطور یا هر اصطلاح دیگری که دوست دارید، صورت‌بندی شده‌اند. این قوانین را هم شما نمی‌توانید در نظر نگیرید. مثلاً اگر در یک زیست‌بوم، گونه‌ای را که در رأس هرم غذایی قرار دارد منقرض کنید، این به‌طور زنجیره‌وار پیامدهایی در آن زیست‌بوم ایجاد می‌کند که به‌سرعت چهرهٔ آن زیست‌بوم را تغییر می‌دهد. حالا یک نفر به دلیل تعصب مذهبی از یک آقایی به نام چارلز داروین که در قرن نوزدهم در انگلیس می‌زیست خوشش نمی‌آید، باز تغییری در واقعیت ایجاد نمی‌شود. آقای داروین فرگشت را به‌وجود نیاورده، بلکه صرفاً پدیده‌هایی‌ را با موفقیت توضیح داده است.

در حیطهٔ علوم انسانی یا علوم کنش انسانی به تعبیر میزس، اقتصاد تاکنون در یافتن قوانین طبیعی موفق‌ترین بوده است. در اینجا هم شما نمی‌توانید قوانین طبیعی را نادیده بگیرید و چنان عمل کنید که انگار این قوانین وجود ندارند. مثلاً خلق پول کنید و همزمان به کسی که نسبت به تورم هشدار می‌دهد فحش بدهید. مقصر او نبود که دلارتان ۲۳۰ هزار تومان شده است. در سیاست هم شاید بتوان چنین قوانینی را تشخیص داد.

البته آن اقتصادی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، تقریباً هیچ ربطی به نظریهٔ واقعی اقتصاد ندارد. اقتصاد باید زیرشاخهٔ علوم انسانی دسته‌بندی شود. علوم اجتماعی اما پروژه‌ای پوزیتیویستی، مقلد فیزیک (گاهی مقلد زیست‌شناسی) و دولت‌گرا (چپ یا راست؛ در قرن بیستم بیشتر چپ) بود که شکست خورد و به جایی نرسید. اقتصادی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، زیرشاخهٔ علوم شکست‌خوردهٔ اجتماعی است. جامعه‌شناسی کمونیست تربیت می‌کند. انسان‌شناسی آنارشیست تربیت می‌کند. علوم سیاسی فاشیست تربیت می‌کند.

این حرف‌ها نباید باعث ناراحتی یا گارد گرفتن دانشجویان این رشته‌ها شود (دانشجویان رشته‌های دیگر هم اغلب وقت خود و بودجهٔ عمومی را هدر می‌دهند و بخش بزرگی از آنچه می‌آموزند هیچ کاربردی ندارد.) من نمی‌گویم در این رشته‌ها هرچه گفته می‌شود، غلط است و اصلاً نمی‌توان چیز مفیدی آموخت. پیشنهاد رادیکالی مثل بسته شدن دانشگاه‌ها یا تغییر سریع برنامه‌های درسی را ندارم. اگر ما که ناچار «علوم اجتماعی‌چی» شده‌ایم (منظورم تمام شاخه‌های آن است، شامل اقتصاد، جامعه‌شناسی, علوم سیاسی، روابط بین‌الملل، علوم ارتباطات اجتماعی، انسان‌شناسی فرهنگی، آموزش و...)، تا همین اندازه یاد بگیریم که از چهارچوب دانشگاهی فراتر برویم، خودش می‌تواند قدم بزرگی باشد.
  • 👍 62
  • 👎 1
Post #995 3.08K
دوستی این متن را نشانم داد و پیشنهاد داد نقدی روی آن بنویسم. مطلب را خواندم و گفتم وقتی کسی حرف نادرستی می‌گوید شما می‌توانید روی آن نقد بنویسید. استدلال بیاورید، بگویید به فلان دلیل منطقی اینجا را نادرست می‌گوید یا حرفش با بهمان شاهد تجربی همخوانی ندارد یا شواهدش برای ادعایی که طرح می‌کند، کافی نیستند.

ولی وقتی کسی تمام حرفش این باشد: فوکو چنین گفت. اشمیت چنان گفت. ادوارد سعید این‌طوری گفت. هابرماس آن‌طوری گفت... و درنهایت: تو نفهم و فاشیستی و کتاب نخوانده‌ای و ایلان ماسک خرت کرده و شبکه‌های اجتماعی خرت کرده‌اند و دشمن فقرا و دوست غارتگران هستی و...

چه نقدی دارم روی این حرف‌ها بنویسم؟! اساساً چگونه می‌شود این حرف‌ها را نقد کرد؟ این‌ها پریشان‌گویی‌اند. در ایران فردید را می‌توان به‌عنوان مثال دیگری از این شیوهٔ سخن گفتن ذکر کرد. ما برای مثال می‌گوییم مارکس در کاپیتال غلط گفته است و در فصول اولیهٔ کتاب که نظریه‌اش را هم در همان فصول مطرح کرده است [بخش اعظم کاپیتال روضه‌خوانی است]، تقریباً هیچ پاراگرافی نیست که حداقل یک حرف غلط در آن نباشد. علی‌رغم این موضوع، باز هیچ‌گاه نمی‌گوییم مارکس هذیان گفته است؛ چون بیشتر حرف‌هایش، به جز آن بخش‌های بسیار اندکی که سعی کرده هگلی باشد، دارای معنی و انسجام منطقی‌اند و گزاره‌ها به یکدیگر ربط دارند.

شما چند خط استدلال بنویسید که از نظرتان علت اینکه در جامعه عده‌ای فقیرند و عده‌ای ثروتمند چنین است و چون تو نمی‌خواهی این علت را رفع کنی یا این علت را درک نکرده‌ای، دشمن فقرا یا نفهم هستی و بعد چهار تا ناسزا هم بگویید. شخصاً با این رویکرد بهتر می‌توانم کنار بیایم. من چون دست‌کم از نظر خودم آدم بد و نفهمی نیستم و می‌دانم که با ثروتمندان و فاشیست‌ها علیه فقرا و مترقی‌ها تبانی نکرده‌ام، می‌توانم به این حرف فکر کنم و اگر درست می‌گوید عقیده‌ام را تغییر دهم و اگر معتقد باشم علت را غلط تشخیص داده است، بگویم به این و آن دلیل حرفت غلط است و کماکان بر روی باور کنونی‌ام پافشاری می‌کنم.

اما چرا این شیوهٔ حرف زدن، یعنی یک دوجین نام را ردیف کردن و از آنان نقل‌قول آوردن، این‌قدر میان علوم اجتماعی‌خوانده‌ها رایج است؟ چون خودم جزو علوم اجتماعی‌خوانده‌ها هستم، فکر می‌کنم می‌توانم دلیل این موضوع را دست‌کم تا حدی توضیح دهم: دلیلش این است که بخش اعظم برنامهٔ درسی این رشته‌ها «تاریخ نظریه» است و اغلب کتاب‌های تاریخ نظریه هیچ چیز به درد بخوری به شما یاد نمی‌دهند. فرد مذکور هم پیش از بازنشستگی در اصل استاد تاریخ نظریه بود. خودم با خواندن سطر به سطر کتاب‌های ریتزر و کوزر کنکور علوم اجتماعی دادم. چه چیز یاد گرفتم؟ بدون اغراق می‌گویم، مطلقاً هیچ چیز. حتی کتاب ریمون آرون که قدری بهتر است، باز چیز زیادی به شما یاد نمی‌دهد. شاید حدود صد نام فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، آمریکایی و ایتالیایی را یاد گرفتم و از هر کدام از چند خط گرفته تا چند پاراگراف یا بعضاً چند صفحه به روایت ریتزر خواندم. چقدر به فهمم از جامعه افزوده شد؟ صفر؟ خیر. منفی هزار!

این را زمانی فهمیدم که از دانشکده فارغ‌التحصیل شدم و تا سربازی بروم و قدری هم حین سربازی، زمان فراغتی یافتم. در آن دورهٔ فراغت رفتم سراغ چند متن اصلی از جمله کنش انسانی میزس. آنجا بود که تازه فهمیدم جامعه چگونه کار می‌کند.

حالا شاید بگویید از کجا که میزس هم یکی مثل آن دیگری‌ها نباشد؟ ولی در اینجا فعلاً حرفم چیز دیگری است. این بحث مفصلی است که ربطی به بحث کنونی ندارد. نمی‌خواهم بگویم x غلط می‌گفت و شما بروید y را بخوانید. با اطمینان می‌گویم اغلب استادان علوم اجتماعی در عمرشان مثلاً یک کتاب از همان فوکو یا هابرماس را نمی‌خوانند. اصلاً یک نفر فرصت نمی‌کند که در عمرش مثلاً صد کتاب دشوار نظری بخواند. این استادان صرفاً تاریخ نظریه می‌خوانند و بعد یک عده‌شان (اکثریت) می‌روند سراغ مقاله نوشتن و ارتقاء گرفتن در دانشگاه و عده‌ای دیگر (اقلیت که فرد مذکور هم جزو همین دسته است) سراغ گفتن حرف‌های روشن‌فکرانه می‌روند. بعید می‌دانم نقد نوشتن ما روی این حرف‌ها فایده‌ای داشته باشد. نخست به همان دلیل که گفتم و شما نمی‌توانید روی حرف‌های نامنسجم و بی‌ربط به یکدیگر نقد بنویسید؛ دوم اینکه به فرض جملاتی را از لابه‌لای حرف‌ها پیدا کنید و بگویید به این دلیل غلط‌اند (در اینجا سعی کرده بودم همین را انجام دهم)، باز برای مخاطب او اهمیتی ندارد که او چه می‌گوید. فرد مذکور بسیار عادت داشت که در کلاس‌ها به دانشجویان توهین کند. بااین‌‌وجود، باز هم کلاس‌هایش آن‌چنان پر می‌شدند که بعضی‌ها ناچار روی زمین می‌نشستند! این مخاطبان فقط زمانی می‌فهمند اشتباه می‌کنند که چند سال بعد بر می‌گردند و می‌بینند عمرشان تلف شده است!
ایبنا چپ و سرمایه‌داری بحران‌زده یوسف اباذری گفت:‌ سخن من به هیات حاکمه این است، اگر ‌می‌توانید استخوانی برای ترامپ پرت کنید، پرت کنید. سرنوشت نود میلیون را به جنگ کل کل با او گره نزنید که تو این را زدی ما آن را زدیم و ... زیرا ماجرا بسیار مهم‌تر از یک آدم دیوانه[ترامپ] است.
  • 👍 61
Older posts →

About this channel

How can I read @alamehrpouia without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مهرپویا علا: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مهرپویا علا have?
مهرپویا علا (@alamehrpouia) has 4.37K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مهرپویا علا know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →