او، پس از کلنجارهای بسیار میان جهان درون و بیرونش، بهشدت متقاعد شده بود که برای انسان، منطقی فکر کردن و رفتار کردن و تصمیم گرفتن، کاری بس دشوار و رنجآور است؛ همچنان که میدانست این قاعده از جانکندنی بسیار و هوشی بالا پیروی میکند. اما درک هزینهی آن، یعنی مقابله با احساس و شیمیِ وجودش، بیش از همه میآزردش؛ آن هم در جامعهای انسانی که احساسات، نطفهی شکلدهندهی هرگونه هدف، خواسته و رابطهای است.
پس چرا مرگ را از دل زندگی بیرون نکشد؟ آیا مرگِ خودخواسته، برای بخشهایی از او که هر روز میمیرند، خود نوعی زیستن نیست؟
|حرف هایی از کتاب وجودم|
@Against_dying
Post #2388
158

- ❤ 5