منم با يكي از دوستاي مشتركمون قرار بود بريم براي اون عروسي .نگاهم كرد :اميرمهدي – من و محمدمهدي و اون دوست خدابيامرزم و برادر خانوم محمدمهدي ، هر چهارنفرمون باني اون گروه خيريني بوديم كه تو هم الان داري باهاشون همكاري مي كني .من – براي يگانه و بقيه ي بچه هاي كار ؟اميرمهدي – آره . وقتي برگشتم يه هفته اي درگير مراسم اون دوستم بودم .من – عوضش من درگير حرفاي تو بودم .لبخندي زد :اميرمهدي – منم درگير اون سرگيجه ي شما تو كوه بودم .و با صدا خنديد .خنديدم و مشت آرومي زدم تو بازوش :من – خيلي هم دلت بخواد .اميرمهدي – الان كه دلم مي خواد . ولي اون روز تو كوه ...كمي مكث كرد و باعث شد منتظر نگاهش كنم .لبخندش كم رنگ شد :اميرمهدي – تا يه هفته كاره روز و شبم شده بود استغفار . هر جا مي رفتم ، هر كاري مي كردم جلو چشمام بودي .با ياد حرفي كه از محمدمهدي شنيده بودم ، گفتم :من – براي همين دعا مي كردي تو فكرت نباشم ؟اميرمهدي – تو از كجا مي دوني ؟من – محمدمهدي و مائده گفتن . گفتن همون روز تولد حضرت علي (ع) كه اومديم خونه تون شبش به محمدمهدي گفتي كه همين امروز كه از خدا خواستم فكرش رو از سرم بيرون كنه دوباره ديدمش .لبخندش جون گرفت :من – فكرت برام تمركز نذاشته بود . وقتي ديدم اون همه وقت گذشته و احتمال دوباره ديدنت نيست از خدا خواستم فكرت رو از سرم بيرون كنه .من – در به در دنبال آدرست بودم .اميرمهدي – پيدا كردي ؟خنديدم .من – آره . بگو از كجا ؟سرش رو تكون داد :اميرمهدي – از كجا ؟من – اون خبرنگاري كه براي مصاحبه اومده بود . محدوده ي خونه تون رو بلد نبود ازم كمك گرفت . باور نمي كردم به اون راحتي ادرست رو گير بيارم . بعدم كه با خاله م رفتيم تو اون مولودي .با حس خاصي گفت :اميرمهدي – وقتي اون روز ديدمت ... براي چند لحظه زمان و مكان رو فراموش كردم . بعدم اولين چيزي كه يادم افتاد مهريه ت بود كه نداده بودم .من – وقتي به نرگس گفتي مي ري جايي ، رفتي برام اب بخري ؟اميرمهدي – آره . مهريه ي اون ي ساعتي بود كه ازم دل بردي . بايد مي دادم .من – مهريه كه عندالمطالبه ست . من كه طلب نكردم .گل بو.سه اي كنار شقيقه م نواخت .اميرمهدي – من مهريه ي اون دل بردن رو دادم . وگرنه مهر شما كه تو قلبم يادگاري موند !من – الان مهرم رو مي خوام .اميرمهدي – قلبم رو تقديم كنم ؟
چهار روز بعد عمل حاج عمو انجام شد .عملي كه دكتر تا حدودي ازش راضي بود و بقيه ي نحوه ي درمان رو به شيمي درماني و خوب پاسخ دادن بدن حاج عمو موكول كرد .من و اميرمهدي هم همراه بقيه تموم مدت عمل رو تو بيمارستان گذرونديم .نگاه زن عموش از اين حضورمون ناباور و البته كمي شرمنده بود . همه جا پا به پاي مائده بودم كه تنها نباشه . من به مائده و محمدمهدي به خاطر همراه بودنشون تو مدت بيماري اميرمهدي واقعاً مديون بودم .و من خوشحال بودم كه مي تونستم قدمي براي كسي بردارم . از اينكه ديگه هيچ كينه اي تو قلبم نبود احساس سبكي بيشتري داشتم . و انگار مارال جديد روز به روز شكوفاتر مي شد .دو هفته مونده به عيد شروع كردم به خونه تكوني كه البته همون مرتب كردن كمد و كشوها بود و گردگيري و جارو .اميرمهدي تو مرتب كردن كشوها حسابي بهم كمك كرد و اولين خاطره ي خونه تكونيم موندگار شد برام ، به خصوص با گفتن اين حرف كه " مگه شما تو اين خونه داري تنها زندگي مي كني ؟ زندگي مشترك يعني نصف تو نصف من "من اون مردي كه نگران بود به خاطر كار بيرون از خونه و كار داخل خونه و خستگيش ، اذيت بشم رو خيلي بيشتر از حد تصور دوست داشتم .***عصا به دست به طرفم اومد :اميرمهدي – هنوز پاهام درد مي گيره موقع راه رفتن . نمي تونم راحت با عصا راه برم .نيم نگاهي بهش انداختم و دوباره سرگرم دوختن دكمه ي مانتوم شدم.من – با اين وضع چه عجله ايه براي عروسي گرفتن ؟به چهارچوب در اتاق تكيه داد :اميرمهدي – مي خواستم يه تاريخ خاص رو خاص ترش كنم .خنديدم :من – حتماً بايد سالگرد اون سقوط عروسي بگيريم ؟خنديد .اميرمهدي – مي خوام شبي كه اومدي تو زندگيم جاودانه بشه .من – من خودم جاودانه ت مي كنم لازم نيست به خودت فشار بياري !از سكوتش سر بلند كردم . داشت خيره خيره نگاهم مي كرد .سرم رو به معناي " چيه " تكون دادم .آروم لب باز كرد :اميرمهدي – هر كي با تو باشه جاودانه مي شه .همونجور كه نگاهش مي كردم نخ رو به دندون گرفتم تا جداش كنم .اونم دست از سر چشمام بر نداشت .حس كردم باز هم نگاهش حرف داره . نفس عميقي كشيد .اميرمهدي – بيا بخوابيم . باهات كار دارم .عادت داشتيم قبل از خواب دقايقي با هم حرف بزنيم و اين كار داشتن نشون مي داد حرف زدنمون بيشتر از چند دقيقه ي هر شبي طول مي كشه . و من عاشق مساحتي بودم كه هر شب با دستاش برام درست مي كرد ، و من رو پناه مي داد .
وقتي رفت تو اتاق ، منم سريع وسايل پخش شده روي ميز رو سر و سامون دادم . بعد هم چراغ ها رو خاموش كردم و رفتم كنارش رو تخت دراز كشيدم .فضاي نيمه روشن با نور چراغ خواب بهم اجازه مي داد صورتش رو به وضوح ببينم .نگاهش به سقف بود و دوتا دستش بالاي سرش .من - خب .. بگو ..بدون اينكه تغييري تو وضعيت خوابيدنش يا صورتش بده گفت :اميرمهدي - هفته ي ديگه عيده . براي تحويل سال برنامه اي داري ؟ مي خواي بريم خونه ي شما ؟من - بريم اونجا ؟چرخيد به سمتم .اميرمهدي - هنوز كه عروسي نكرديم . مي توني امسال رو هم كنار خونواده ت باشي . اما از اونجايي كه من بدعادت شدم به حضورت ، منم ميام .من - مامان طاهره و باباجون تنها مي مونن . درست نيست .اميرمهدي - سال ديگه كه نرگس هم نيست ميريم پيششون . امسال مادر و پدر تو تنهاترن . نه مهرداد هست و نه تو .از ياداوري اينكه تو سالي كه گذشت من و مهرداد به فاصله ي چند ماه هر دو رفتيم سر خونه و زندگي خودمون ، آهي كشيدم .من - آره .. راست مي گي . پس بريم اونجا .اميرمهدي - هنوز باورم نمي شه !سرم رو چرخوندم و نگاهش كردم :من - چيو ؟اميرمهدي - دعاي مامان رو . آخه وقتي سال تحويل شد قرآن رو گذاشت رو سرم و گفت " به حق همين قرآن ، امسال سر و سامون بگيري " . اصلاً فكرش رو نمي كردم هنوز يك ماه از اين دعا نگذشته ، ببينمت و بهت دل ببندم .من - سالي كه گذشت يه جوري بود اميرمهدي . منم فكر نمي كردم با يه اتفاق اينجوري مسير زندگيم عوض بشه .اميرمهدي - وقتي سوار اون هواپيما شدم نمي دونستم قراره از اون زمان به بعد پشت سرِ هم معجزه ببينم . وقتي داشت سقوط مي كرد فقط براي خونواده م از خدا صبر خواستم . كه به مُردنم صبور باشن .من - من اون موقع فقط مي خواستم زنده بمونم . اصلاً به هيچ كس و هيچ چيز فكر نمي كردم .با يادآوري اون روز ، سريع بدنم رو به سمتش چرخوندم :من – راستي اون شب گفتي داري مي ري عروسي ، با يكي از دوستات بودي . عروسي كي بود ؟ اون دوستت كه فوت شد ؟نفس عميقي كشيد :اميرمهدي – عروسي برادر خانوم محمدمهدي بود تو كيش . خونواده ي همسرش اونجا زندگي مي كردن براي همين همونجا عروسي گرفتن . محمدمهدي و خانومش و حاج عمو زودتر رفته بودن . قرار بود يه روز بعد هم زن عمو و برادرزاده شون بيان .
حواسم هست .رضا و مهرداد هم به تبعيت از بابا ايستادن و همگي خداحافظي كردن .اميرمهدي اگر به حكم احترام نبود بلند نمي شد . يعني در اصل تواناييش رو نداشت انقدر حالش از شنيدن اون خبر بد بود كه براي بلند شدنش با اينكه به عصاش تكيه زد ولي باباجون ناچار شد زير بازوش رو بگيره .وقتي همه رفتن ، منم راه افتادم به سمت آشپزخونه تا وضو بگيرم .صداي لرزون اميرمهدي از پشت سرم بلند شد :اميرمهدي – مارال ! تو ....نذاشتم ادامه بده . همونجور كه پشتم بهش بود گفتم :ژمن – من با حاج عموت هيچ خرده حسابي ندارم . هر چي بوده از دلم پاك كردم .چرخيدم به طرفش :من – مي رم وضو بگيرم كه براي سلامتيشون دو ركعت نماز بخونم .لبخند محوي رو لباش شكل گرفت و با آرامش پلك رو هم گذاشت .
قراره برام لباس خواب بپوشي .دوباره به خنده افتاد و " لا اله الا الله " ي گفت .خريد در كنار اميرمهدي ، وقتي نظر مي داد و خيلي منطقي مدل چيزي رو ايراد مي گرفت واقعاً لذت بخش بود .***با خوشحالي در خونه رو باز كردم . ديدن ماشين بابا و ماشين مهرداد جلوي در خونه خوشايندترين چيزي بود كه بعد از يك روز سخت كاري نصيبم شد .همگي توي هال بودن .خبري از مامان و رضوان نبود و در عوض باباجون و رضا هم حضور داشتن .همگي رو مبل ها نشسته بودن و عصاي اميرمهدي كنارش نشون مي داد داره تمرين مي كنه براي راه رفتن .چهره ي همگي تو هم بود و جواب سلام من در عين گرمي با غم داده شد .به روي خودم نيوردم و خوشامد گفتم . بدون عوض كردن لباس به سمت آشپزخونه رفتم . ميز خالي وسط هال نشون مي داد كه از كسي پذيرايي نشده .وارد آشپزخونه كه شدم مهرداد هم به دنبالم اومد .با لبخند برگشتم به سمتش :من – كي اومدين ؟ خبر مي دادين كلاسم رو زود تموم كنم و بيام .با چهره ي در هم گفت :مهرداد – برو پيش شوهرت . نياز داره كنارش باشي .متعجب برگشتم به سمتش :من – چي شده ؟ناراحت نگاهم كرد . ترس به دلم افتاد .من – اتفاقي افتاده ؟نفس عميقي كشيد :مهرداد – امروز فهميدن كه عموش سرطان داره .ناباور نگاهش كردم :من – شوخي مي كني ؟سري به تأسف تكون داد :مهرداد – نه . آزمايشا اينطور نشون داده . قراره دو سه روز آينده هم عمل بشن تا توده ي بدخيم برداشته شه . بعدم شيمي درماني . البته بعد از عمل مي گن كه چقدر مي شه اميدوار بود .غم به دلم افتاد .نا اميدي و غم از دست دادن عزيز رو من چشيده بودم . سخت بود و آدم رو دلمرده مي كرد .براي لحظه اي روزهاي بي اميرمهدي جلوي چشمام جون گرفت و دلم به درد اومد . زن عموي اميرمهدي و محمدمهدي در چه حالي بودن ؟نتونستم جلوي هجوم اشك به چشمم رو بگيرم . لبم رو با درد گاز گرفتم . حس مي كردم غم دنيا به دلم سرازير شده . دلم نمي خواست هيچكس غم و نااميدي اي كه من تجربه كردم تجربه كنه .ريزش اشكم باعث شد مهرداد حين دست جلو آوردن و پاك كردن اشكام هشدار بده :مهرداد – اميرمهدي نياز داره به دلداري . مي دوني كه عموش رو خيلي دوست داره . پس جلوش گريه نكن .ياد حرفاي عموش افتادم . ياد كارهاش .ولي هيچكدوم نتونستم دل به درد اومده م رو آروم كنه و بگه " حقشه " .. اين من بودم ؟ همون مارالي كه تو هواپيما از ديدن اون همه جنازه يك قطره اشك هم نريخت ؟اشك رو پس زدم ولي بغضش تو گلوم هنوز چسبيده بود .چهره ي مهربون محمدمهدي جلو چشمام نقش بست . بي شك پدرش براش عزيز بود ، دوست داشتني بود ، حتماً براي اون هم پدرش قهرمان بود .براي لحظه اي بدي هايي كه از حاج عمو تو ذهنم بود پس زدم و رو به آسمون گفتم :من – خدايا من ازش گذشتم . به بزرگيت قسم جواب دل شكسته ي من رو با درد و مريضي ازش نگير .دست مهرداد روي دستم نشست .مهرداد – برو پيش شوهرت . ما اومديم كه حين دادن اين خبر بهش تنها نباشه . حالا كه تو اومدي مي خوايم بريم .سري تكون دادم . راست مي گفت اميرمهدي باز هم نياز داشت كه كنارش باشم .با همون صورتي كه مي دونستم به خوبي گريه كردنم رو نشون مي ده ميون جمعشون رفتم .نگاهم به چهره ي پر درد باباجون كه افتاد دلم باز هم لرزيد . برادرش درد بدي به جونش افتاده بود . من نمي تونستم تصور كنم يه خار به پاي مهرداد بره پس درك مي كردم حال باباجون رو .بي هوا باز هم لبم لرزيد . به دندون گرفتمش تا بغض من دردشون رو تازه تر نكنه گرچه كه درد كمي هم نبود .رو به جمعي كه زانوي غم بغل گرفته بودن ، با صداي لرزون گفتم :من – به اميد خدا يه مشكل كوچيك باشه كه زود هم رفع بشه . همه با هم براشون دعا مي كنيم ، مطمئناً خدا بهمون نه نمي گه .باباجون لبخند كم رمقي زد :باباجون – به اميد خدا . هنوزم كه چيزي نشده . فعلاً قراره عمل بشن تا بعدش ببينيم خدا چي مي خواد .بابا رو به باباجون سري تكون داد :بابا – به اميد خدا .. الان بايد به جاي ناراحت بودن كنارشون باشيم كه بدونن تنها نيستن . پسرشون كه نتونستن بيان درسته ؟باباجون – بله .. اون بنده ي خدا دو سه روز ديگه مي تونه بياد .بابا – بسيار خب .. ايشون بايد تو بيمارستان همراه مرد داشته باشن . اگر خودتون رفتين كه بهم خبر بدين من بيام اينجا و اگر خودتون اينجا مي مونين من مي رم بيمارستان پيش آقاي درستكار .همون موقع مهرداد هم با اشاره به رضا و خودش گفت :مهرداد – ما هم هستيم . من خانومم رو مي ذارم خونه ي پدر مادرشون خودم مي رم بيمارستان .لبخند باباجون عمق گرفت :باباجون – ممنون . همين كه مي دونيم هستين خيالمون راحته . چشم من بهتون خبر مي دم بايد چيكار كنيم .بابا سري تكون داد و بلند شد ايستاد :بابا – پس من منتظر تماستونم .و رو كرد به من :بابا – كاري نداري بابا ؟بلند شدم ايستادم .من – نه . ممنون كه اومدين .بابا اومد جلو سرم رو بوسيد و زير گوشم آروم گفت :بابا – يه وقت حرفي از كاراي عموش نزني ؟آروم جواب دادم :من – نه .
غوطه ور در دنيايي از فكر چرخيدم تا به سمت آشپزخونه برم كه حرفش باز هم باعث شد بايستم و نگاهش كنم :اميرمهدي – ممكنه رحمت خدا تأخير داشته باشه اما حتميه .راست مي گفت .. رحمت خدا حتمي بود .. چه فرقي داشت كي باشه ! همين كه مي دونستم حتميه دلم رو محكم مي كرد .لبخند زدم .بايد يادم مي موند ... من خدا رو داشتم ....***نشستم پشت فرمون ماشين و رو به اميرمهدي گفتم :من – خب قراره چي بخريم ؟لبخندي زد :اميرمهدي – خريد لباسس براي عيد . اولين عيدي كه با هميم .و البته اولين خريد دو نفري ما !چقدر براي رسيدن چنين لحظه اي صبر كرده بودم !چقدر آرزو داشتم براي يه خريد دو نفري ..مي دونستم بقيه ي پول فروش ماشين رو باباجون داده بود بهش . مي دونستم دستش تقريباً پره اما دلم نمي خواست به اسم خريد همون پس انداز رو هم نداشته باشيم . براي همين گفتم :من – من يه مانتو بخرم كافيه .اميرمهدي – شما مثل يه تازه عروسس بايد خريد كني . فكر نمي كنم براي خريد عروسسي وقت داشته باشيم . پسس الان هر چي ديدي بخر .من – اينجوري كه همه ي پول خرج مي شه .لبخندي زد :اميرمهدي – نگران چي هسستي ؟ من كه از پونزده فروردين مي رم سسر كار . به اميد خدا از فروردين حقوق دارم .نگاهي به در باز حياط انداختم .من – باشه ... ولي هر چي نياز داشتم مي خرم . قبول ؟اميرمهدي – قبول .دست بردم سمت پخش :من – يه آهنگ درجه يكم بذارم كه حالمون جا بياد !اخطارگونه صدام كرد .نگاهش كردم و با لبخند گفتم :من – نترس ... حواسم هست ساسي مانكن دوست نداري ... الان برات يه آهنگ مجاز قري مي ذارم .تعجب تو چشماي درشت شده ش بي داد مي كرد .با شيطنت گفتم :من – قر عزيزم .. قر .. مي دوني چيه ؟دستم رو تكون دادم و به كمرم كمي پيچ و تاب :من – اينجوري .. ببين ..ناباور گفت :اميرمهدي – درخونه بازه مارال . داري چيكار مي كني ؟نگاهي به در حاط انداختم :من – اِ ؟؟؟ ... يادم نبود ....دستم رو پايين آوردم و فقط كمرم رو حركت دادم :من – اين مدلي هم مي شه ...اميرمهدي – مارال !من - جانم ؟ قر ندم ؟ .. دوست نداري ؟اميرمهدي – مارال ؟من – آهان دوست داري ولي تو حياط دوست نداري ؟دست گذاشت رو دهنش و فقط نگاهم كرد :من – پس چي ؟ دوست داري ولي يه جا كه تنها بوديم برات برقصم ؟لبش در خفاي زير دستاش كش اومد و شونه هاش لرز گرفت :من – اصلاً به دلت صابون نزن تا شب عروسيمون برات نمي رقصم .دستش رو برداشت و گفت :اميرمهدي – راه بيفت دختر ... من كلاً در مقابل شما تسسليمم .پشت چشمي نازك كردم :من – منم كلاً اذيت كردنت رو دوست دارم .خنده ش بيشتر شد :اميرمهدي – مي دونم . از روزي كه همديگه رو ديديم كاملاً مسستفيضم كردي .من – ترك عادت موجب مرضه عزيزم ... حالا بزن بريم كه عشقه .. بزن بريم كه عشقه ..و استارت زدم .در طول مسير مدام تذكر مي داد كه آروم برم . منم به ظاهر حرفش رو گوش مي دادم ولي يك دفعه چنان سرعت رو بالا مي بردم كه اعتراضش بلند مي شد . عجيب دلم اذيت كردن مي خواست اونم اذيت كردن مرد دوست داشتنيم رو .گوشه ي خيابون ماشين رو پارك كردم و حين بستن قفل فرمون گفتم :من – پياده شو بريم يه لباس خواب بخرم . امشب بايد بپوشيش !صداي متعجبش باعث شد نگاهش كنم :اميرمهدي – چي ؟من – لباس خواب ..اميرمهدي – براي كي ؟نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم :من – براي تو ديگه .. نه پس براي من بخريم بعد تو بپوشي ؟دهن باز مونده ش نشون مي داد همين فكر رو كرده !نتونستم جلوي خنده م رو بگيرم . بلند بلند خنديدم و گفتم :من – همين فكر رو كردي ؟ يعني تصور كن لباس خواب دو بنده ي منو بپوشي و امشب بخوابي كنار من ! آي منم نتونم جلو خودمو بگيرم و ...دو تا دستش رو گذاشته بود رو صورتش و مي خنديد . لرزش شونه هاش نشون مي داد كم مونده قهقه بزنه .من – جون مارال عجب فكري كردي ...هنوز هر دو مي خنديديم .بعد از چند ثانيه كه خنده هامون بند اومد رو كرد بهم :اميرمهدي – جون من مي خوايم پياده بشيم شيطنت رو بذار كنار . به خدا نمي شه كنترلت كرد .شونه اي بالا انداختم :من – تو از دست رفتي با اين فكرات . تقصير من چيه ؟اميرمهدي – اينا همه از صصدقه سسر اينه كه شما همسسرمي . حالا بريم خانوم ؟با دست به كمرش اشاره كردم :من – شما اول سگگ كمربندت رو صاف كن كه كجه . الام من دست ببرم باز يه فكر ديگه مي كني .با بهت نگاهم كرد :اميرمهدي – تو نگاهت به منه يا .. ؟پشت چشمي نازك كردم :من – من همه چي رو زير نظر دارم ... صاف كن بريم .دست برد و كمربندش رو صاف كرد . آروم زير لب گفت :اميرمهدي – خدا به خير بگذرونه اين خريد رو .سرم رو بردم كنار گوشش :من – باور كن از اين ماشين پياده بشيم مي شم يه خانوم سنگين و رنگين كه شما دوست داري . بقيه ي اذيتا باشه براي خونه .
در حالي كه نگاه هاي من و اميرمهدي تو هم قفل شده بود .بي راه نيست اگر بگم چقدر از اسم جشن مي ترسيدم .من از جشن عقدمون و روز بعدش خاطره ي خوبي نداشتم .من مي ترسيدم . مي ترسيدم از اينكه باز هم اتفاقي بيفته ...از اينكه يك بار ديگه تموم خوشيم با يه اتفاق زائل بشه ..از اينكه باز من باشم و اميرمهدي نباشه ...مي ترسيدم از اينكه نكنه كسي از فاميل حرفي از يه سنت قديمي و منسوخ شده بده كه من قرار نبود عروسي باشم با سنت هم.آغو.شي بعدش !من اون لحظه انگار از همه ي دنيا مي ترسيدم .و بيشتر از همه از وضعيت اميرمهدي ! حس مي كردم هضم كردن اين موضوع براي اون سخت تر باشه تا من .نگاهش دست از سرم بر نداشت . گويي سعي داشت حرف دلم رو بخونه . اما من نگاه ازش گرفتم تا نبينه آشوب خونه كرده تو چشمام رو .بعد از رفتن مهمونا خودم رو با شستن ظرفا مشغول كردم . حين كارم گاهي به خودم دلداري مي دادم و گاهي از سر حرص ظرف ها رو به هم مي كوبيدم .اما ساعت نه كه وقت قرص هاي رنگارنگ اميرمهدي بود ديگه نمي تونستم بازم تو آشپزخونه بمونم . به رسم هر شب ليواني رو پر از آب كردم و به سمت اتاق رفتم .روي ويلچرش نشسته بود و مطالعه مي كرد . بدون اينكه حرفي بزنم ، ليوان رو روي ميز كنارش گذاشتم و كيسه ي قرصها رو نزديكش .مي خواستم برگردم تو آشپزخونه كه دستش مچ دستم رو شكار كرد .برگشتم و سوالي نگاهش كردم .جدي زل زد تو چشمام و آروم گفت :اميرمهدي – به جاي ففرار بشين اينجا و هر چي تو دلته بگو .بي حوصله زمزمه كردم :من – ولش كن .اميرمهدي – نگاهت به تنهايي نشون مي ده كه موضوع مهميه واي به حال اين صداي بي حسس و حالت .بايد كاپ قهرماني داد به مردي كه زبان سكوت همسرش رو بفهمه . بايد بهش گفت " خدا قوت پهلون " كه به واقع وزنه ي سنگيني رو يه ضرب زده .آهي كشيدم و كنارش روي تخت نشستم .اميرمهدي – بگو . نريز تو خودت .مستقيم نگاهش كردم :من- مي ترسم اميرمهدي .اميرمهدي – از چي ؟من – نمي دونم ...و بعد كلافه ادامه دادم :من – از همه چي .. اصلاً اسم جشن كه مياد دلم هري مي ريزه پايين .اميرمهدي – چيزي براي نگراني نيسست .من – دست خودم نيست . حس مي كنم بعضي چيزا سر جاي خودش قرار نداره .. حس مي كنم جشن گرفتن لزومي نداره !اميرمهدي – يه چيزي رو يادت رفته .. نه ؟كلافه گفتم :من – چي ؟اميرمهدي – يه كم فكر كن !سري تكون دادم :من – باشه .. فكر مي كنم .. فعلاً برم بقيه ي ظرفا رو بشورم .و بلند شدم .اميرمهدي – نمي خواي الان بهش ففكر كني ؟ايستادم و نگاهش كردم .لبخندي زد :اميرمهدي – لطف خدا رو مارال .. لطف خدا رو ففراموش كردي .... تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار .... نبينم تو اعتمادت بهش داري سسسست مي شي ! خودت خوب مي دوني كه كافيه بهش اعتماد كني ....نمي دونم چرا ولي لرزش خفيفي از درون بدنم رو تكون داد .سردم شد . دست هام رو تو هم جمع كردم .من يادم رفته بود ؟
ازش فاصله گرفتم و نگاهش كردم :من – واقعاً داره تغيير مي كنه ؟ اونم اون كسي كه من ديدم چقدر به عقايدش ايمان داشت ؟سرش رو تكون داد :اميرمهدي – داره عوض مي شه اما نه اينكه ففكر كني مثل تو سسريع همه چيز رو قبول مي كنه و روش ففكر مي كنه .. نه . خيلي جبهه گيري مي كنه براي هر چيزي ولي خب .. مي شه گففت حداقل ديگه به زن شوهردار نگاه چپ نمي كنه . به نظرم همين مي تونه يه جهش بزرگ باشه براش .لبخندي زدم :من – منم كم اذيتت نكردم .خنديد :اميرمهدي – شما روح و وران منو به باد دادي خانوم .و دست گذاشت زير چونه م .باز هم نگاهش حرف داشت ، حس كردم حرفي براي گفتن تا نوك زبونش مياد و به سختي قورت داده مي شه . آهي كه كشيد باورم رو بيشتر تقويت كرد .نگاهي به تلويزيون انداختم كه سريالش تموم شده بود و در حال نشون دادن پيام هاي بازرگانيش بود :من – سريال كه تموم شد و نديديم . برم حداقل شيراي يخ كرده رو دوباره داغ كنم .دوباره آهي كشيد :اميرمهدي – دسستت درد نكنه .***نرگس در حال چيدن شيريني ها تو ظرف آروم گفت :نرگس – تو كه خونه تكوني نمي كني ، مي كني ؟ فكر نمي كنم خونه ت نياز داشته باشه .قوري رو برداشتم و شروع كردم ريختن چايي :من – نه . نياز نيست . فقط يه مقدار كمد و كشوي لباسا رو مرتب مي كنم و يه گردگيري و جارو .با لبخند برگشت طرفم :نرگس – چه حالي داره امسال بيام خونه ي داداشم و زن داداشم عيد ديدني . عيدي هم مي دين ؟قوري رو سر جاش گذاشتم و گفتم :من – حالا كو تا عيد هنوز يك ماه و نيم مونده . در ضمن به دلت صابون نزن عيدي مال بچه هاست !اومد جوابم رو بده كه يك دفعه انگار ياد چيزي افتاده باشه ابرويي بالا داد .نرگس – راستي رضوان بهت زنگ زد ؟از يادآوري رضوان و ني ني عزيزش كه فهميده بوديم دختره لب هام كش اومد و با ذوق گفتم :من – آره الهي عمه فداش شه . به رضوان گفتم براي خريد سيسمونيش منم مي خوام باهاش برم . نهايتش يك عدد خواهرشوهر پررو لقب مي گيرم .قيافه ي حق به جانبي به خودش گرفت :نرگس – يعني منم بخوام با تو براي خريد سيسمونيت بيام بهم مي گي پررو ؟اومدم بگم " نه " كه با يادآوري وضعيت اميرمهدي لبخندم ماسيد . نرگس هم با ديدن حالت صورتم وا رفت . انگار تازه فهميد چي گفته !تو سكوت ، نگاه از هم دزديديم .نرگس – حواسم نبود .نفسم به صورت آه بيرون اومد . به زور لبخندي زدم و دوباره موضوع رضوان رو پيش كشيدم :من – راستي تو هم براي خريد رضوان مياي ؟نرگس – اگه با ساعت كلاسام تداخل نداشته باشه ميام .سيني چايي رو برداشتم :من – باهاش هماهنگ مي كنيم .و راه افتادم . نرگس هم با برداشتن ظرف شيريني پشت سرم راه افتاد و آروم گفت :نرگس – آدم از فرداي خودش كه خبر نداره . شايد خدا به شما هم بچه داد !نيم نگاهي بهش انداختم و با لبخندي كه خودم به خوبي مي دونستم خيلي طبيعي نيست جواب دادم :من – هرجور خودش صلاح مي دونه .مي دونستم كه خبر نداره مشكل اميرمهدي فقط بچه دار نشدن نيست كه مشكلش بزرگتره و حل نشده .سيني به دست به سمت باباجون و مامان طاهره كه مهمونمون بودن رفتم . همون موقع هم اميرمهدي با كتابي تو دست از اتاق بيرون اومد . ديگه نياز نبود كسي ويلچرش رو هدايت كنه . از وقتي دست هاش قدرت پيدا كرد خودش چرخهاش رو حركت مي داد .به روم لبخندي زد . جواب لبخندش رو دادم و چاي ها رو تعارف كردم و بعد هم چندتا بشقاب آوردم براي شيريني ها .نرگس هم ظرف شيريني رو وسط ميز گذاشت . هر دو كنار هم نشستيم . اميرمهدي كتاب رو به سمت باباجون گرفت و گفت :اميرمهدي – بففرماييد . اينم امانتي شما .براي ساعت هايي بيكاريش كتاب مي خوند و اون كتاب رو از پدرش گرفته بود .باباجون كتاب رو گرفت و گفت :باباجون – من بهش احتياجي ندارم مي خواي پيشت بمونه !اميرمهدي – نه . خوندمش . ممنون .باباجون در حالي كه يه شيريني بر مي داشت رو به اميرمهدي گفت :باباجون – راستي بابا به فكر جشنتون هستي ؟با اين حرف اميرمهدي نيم نگاهي به سمت من انداخت ، بعد رو كرد به پدرش :اميرمهدي – به ففكرش هستم .باباجون – نمي خواين زمانش رو تعيين كنين ؟اميرمهدي – راسستش منتظرم وضع پاهام بهتر بشه . همين كه بتونم با عصصا راه برم اقدام مي كنم .مامان طاهره به ميون بحثشون اومد :مامان طاهره – اون موقع دير نباشه مادر ؟ بعد از عيد به خاطر اعياد بيشتر تالارا پر هستن .اميرمهدي لبخندي زد :اميرمهدي – هر وقت بتونم دو سسه قدم با عصصا درست راه برم بهتون مي گم . حواسسم هسست مادر . دكتر كه مي گه طبق برنامه ريزيش الان بايد بتونم با عصصا چند قدم بردارم ولي ففعلاً نشده . احتمالاً تا يه ماه ديگه وضعم بهتر مي شه .مامان طاهره رو كرد به باباجون :مامان طاهره – كاش يه تاريخ فرضي تعيين كنيم و تالار بگيريم ممكنه ديگه جايي پيدا نكنيم .باباجون سري تكون داد :باباجون – تا اول اسفند صبر مي كنيم .مامان طاهره هم به علامت رضايت سري تكون داد .
هرچي ديده بود گفت ، حتي از كارهاي حاج عمو و البته حرفاي خودش . اينكه مي شنيدم تو تموم وقتت رو تو بيمارستان مي گذروندي ..... مارال ! .. باور كن نمي تونستم راحت بشينم و بشنوم بهت چي گذشته ! اونقدر به هم ريختم كه فقط يه چيز مي خواستم و اونم حرف زدن و درد دل كردن با خدا بود . نمي تونستم با اون همه بغض باهات حرف بزنم .من رو بيشتر به خودش فشار داد و انگار با اين كار مي خواست جبران كنه حس حمايتش رو كه اون روزا نداشتم .اميرمهدي – فرداش براي آخرين بار بهت گفتم برو كه تو قهر كردي . با خدا عهد كردم كه اگر اينبار هم موندي تموم تلاشم رو بكنم براي خوب شدن و اونم كمكم كنه .سرم رو تو گودي گردنش فرو بردم و نفس كشيدم . عطر بدنش بهترين حس رو بهم مي داد .بو.سه اي روي سرم نواخت :اميرمهدي – اصلاً به حرفام گوش مي دي ؟خنديدم .من – آره . ولي خب آب و هواي اينجا بهتره !خنديد و بوسه اي ديگه نصيبم شد .من – از حرفاي پورمند عصبي نشدي ؟اميرمهدي – مگه مي شه نشده باشم ؟من – پس چرا نزدي گردنش رو بشكوني ؟اميرمهدي – كه چي بشه ؟ كه نشون بدم مثلاً با غيرتم ؟ خوب آخرش چي مي شد ؟ همه برام دست مي زدن و مي گفتن عجب مرد با غيرتي ؟ نمي شه آدم غيرتش رو طور ديگه اي نشون بده ؟ تازه ، نه مي تونستم اون روزا رو تغيير بدم و نه چيزي رو عوض كنم ، پس عصباني شدن و عكس العمل نشون دادن كار عاقلانه اي نبود . در ضمن اگر بقيه ي حرفاش رو تو هم مي شنيدي مثل من عمل مي كردي !من – مگه چي گفت ؟اميرمهدي - گفت " زنت اين همه سختي ديد و يكبار هم تنهات نذاشت ، اميدي بهت نبود و بازم حاضر نبود بره دنبال زندگي خودش در عوض موند و همه كار برات كرد ؛ تو چي داري كه اون داره اين همه فداكاري مي كنه ؟ " گفتم " من هيچي نيستم اما همسرم فرشته ست ، خوبي تو ذاتشه " گفت " زنت رو كه مي بينم حسوديم مي شه ، منم دلم همچين محبتي مي خواد ، بايد چيكار كنم ؟ " گفتم " دعا كن نصيبت بشه . چشم دلت رو كه باز كني مي توني پيدا كني " گفت " زنت از تو مي گه تو از زنت ، چرا هيچكدوم خودش رو بهتر نمي بينه ؟ " گفتم " چون تو منش ما ، مني وجود نداره ، همه چيز ماست " گفت " چرا من مي گم زنت تو مي گي همسرم ؟ " گفتم " اين به خاطر نوع نگرش ماست ، تو در اون زن بودن رو مي بيني .. من همسر بودن رو ... همقدم بودن رو ، همراه بودن رو ، همفكر بودن رو . تو درون ذهنت زن رو كسي مي دوني براي رفع نيازهات ، من زن رو فرشته اي مي دونم مقدس و قابل ستايش . وقتي نگرشت فرق كنه طرز صحبتت هم عوض مي شه " گفت " مي خوام عوض شم ، تو مي توني بهم نگرش جديد بدي ؟ " گفتم " تا اونجايي كه بلدم مي تونم كمكت كنم اگر مي خواي بسم الله " گفت " براي اولين بار بسم الله "
𔘓 رمان های افغانی 𔘓بابا از بس اين مدت من رو جا به جا كردن كمرشون درد مي كنه !سري تكون دادم :من – آره مي دونم . ديروز ديدم مامان طاهره بنده ي خدا داشتن كمرشون رو مي ماليدن .رفتم كنارش نشستم . چشمام رو تنگ كردم و با التماس گفتم :ژمن – اميرمهدي ! بذار من ببرمت حمام و دستشويي .…
مرد مي خواد درك كردن اين همه قداسست و مجنون شدن براش .نفس عميقي كشيد :اميرمهدي - مي ترسسم ! باور كن مي ترسسم ! گاهي از ترسس به خودم مي لرزم كه نكنه مردش نباشم ؛ مرد درك كردن اين همه ايثثار ! مي ترسسم يه جايي يه روزي خدايي نكرده كاري كنم يا حرففي بزنم كه تو چشمات به جاي عشق پر از اشك بشه . بعدش چيكار كنم ؟ چه جوري تو چشمات نگاه كنم ؟ چه جوري جلوي خالقت بايسستم و نماز بخونم ؟ بهش چي بگم ؟ بگم در مقابل نعمت وجودت چيكار كردم ؟ وقتي گففتم برو براي همين بود . من اصلاً نمي دونم چه جوري بايد جواب اين همه ايثثارت رو بدم ! در مقابلت بايد چه جوري رففتار كنم . من جلوي اين كارات كم آوردم مارال ! به خدا قسسم كم آوردم و نمي دونم بايد چيكار كنم !با گفتن جمله ي آخر ، بغض روي صداش چتر انداخت .مَرد من در مقابل چيزي كه براي من ساده ترين عادي ترين كار بود كم آورده بود .سرش كه به پشت گردنم چسبيد نتونستم بازم ساكت بمونم . سريع چرخيدم و با دستام صورتش رو به سمت خودم بالا كشيدم .با سر انگشتم چشماي مرطوبش رو لمس و ناباور اسمش رو زمزمه كردم .چشم باز كرد و لبخند زد :اميرمهدي – خدا هميشه بهترين هاي خودش رو به اونايي مي ده كه حق انتخاب رو به خودش مي سسپارن و اون بهترينه خدا براي من ، تويي مارال .شايد اين حرف براي خيلي از آدماحرف ساده اي باشه ، اما براي من دنيايي ارزش داشت . كه من رو بهترين هديه از طرف خدا مي دونست .به واقع اميرمهدي راه به راه چنان به من ارزشي مي داد كه خودم رو كمتر از يك ملكه ندونم . و من چقدر دوست داشتم تموم زنان سرزمينم چنين حسي رو تجربه كنن .دلم مي خواست منم با زيباترين كلمات جوابش رو بدم ، اينكه بدونه به بودنش ، به اون همه مهربونيش افتخار مي كنم . اما نتونستم هيچ جمله اي پيدا كنم براي همين لب هام رو غنچه كردم و گفتم :من – منم ايضاً .چند ثانيه اي خيره خيره نگاهم كرد و بعد يك دفعه با صداي بلند خنديد .در همون حين هم گفت :اميرمهدي – واي از دسست تو دختر ..از خنده ش به خنده افتادم .با انگشت ضربه ي آرومي به نوك بيني م زد و كمي خنده ش رو كنترل كرد :اميرمهدي – ففكرت كه آزاد مي شه شيطنتت گل مي كنه !من – تو هم كه بدت نيومد !اميرمهدي – نه .. چرا بدم بياد ؟ ..دستش رو دور كمرم محكم تر كرد و من رو به خودش نزديك تر :اميرمهدي – يه بار كه گففته بودم وقتي شيرين مي شي ...و ادامه ش رو خورد .سكوتش ، نگاهش ، و نوازش سر انگشتاش پر از حرف بود . و من معني اون حجم فرياد به بازي گرفته شده در سكوت رو نمي فهميدم .بي هوا ، در فكر ادامه ي حرفش ، سر انگشتم رو حركت دادم و چون بهش نزديك بودم باعث شد به سينه ش كشيده بشه .انگشت هام رو ميون دستش قفل كرد .نگاهم كه تا اون موقع به دكمه ي پيراهنش بود به سمت بالا كشيده شد . دلم مي خواست بگم " حرفت رو ادامه بده كه من تو خلأ سكوتت معلق موندم " اما به جاش فقط خيره خيره نگاهش كردم .آروم و با طمأنينه گفت :اميرمهدي – همراهيت تو اين مدت يكي از قشنگترين اتففاقاي زندگيم بوده !لبخندي كم عمق به لب هام پاتك زد :من – براي همين مي گفتي برو ؟اميرمهدي – من كه خيلي وقته نگففتم !من – نه .. بيا بگو !و بعد تهديدوار ادامه دادم :من – به جون خودم كه اگه يه بار ديگه بگي ...بو.سه اي كه روي پيشونيم زد مانع شد براي ادامه دادن حرفم .اميرمهدي – تهديد نكن خانوم . چشم ، قول مي دم تكرار نشه ...پشت چشمي نازك كردم به معناي حق به جانبي .لبخندش عمق گرفت :اميرمهدي – شما چنان تنبيه مي كني كه آدم جرأت نمي كنه حرففي بزنه . آخرين بار كه بهت گففتم برو ، رففتي دو سساعت تو آشپزخونه و بيرونم نيومدي .من – حق داشتم . عصبيم كردي از بس گفتي برو .اميرمهدي – منم حق داشتم . نمي خواسستم براي موندت هيچ اجباري باشه .. نه به حكم شوهر بودنم و نه به حكم مريض بودنم . مي خواسستم آزادانه انتخاب كني .من – من كه ده بار گفتم نمي رم .اميرمهدي – منم هر بار مي خواسستم بيشتر ففكر كني . مخصوصاً با شرايطي كه داشتم . ممكن بود هيچوقت نتونم حتي دسستم رو تكون بدم .من – حالا كه مي بيني نگرانيت درست نبود .نفس عميقي كشيد :اميرمهدي – تو اونقدر برام ارزش داشتي كه بخوام همه ي تلاشم رو براي خوب شدن بكنم . وقتي هدففم خوشبختي تو باشه حاضرم براي جا به جا كردن كوه هم قدم جلو بذارم .من – اما من فكر مي كنم حرفاي دكتر پورمند باعث شد يه دفعه كوتاه بياي .سرش رو كمي بالا برد و من رو كامل تو آ.غوشش كشيد . طوري كه صورتم مماس با سينه ش بود :اميرمهدي – حرففاي ياشار ففقط باعث شد قاطع تر تصميم بگيرم .من – هنوزم نمي خواي بگي چي گفت ؟اميرمهدي – برات مهمه ؟من – آره .اميرمهدي – ياشار خوب مي دونست براي اينكه به حرفاش گوش كنم بايد از كجا شروع كنه ! وقتي اسمت اومد سكوت كردم تا حرفش رو بزنه .نفس عميقي كشيد و ادامه داد :اميرمهدي – از اولش گفت .. از همون موقعي كه من رو بردين بيمارستان .
هیچچیز دائمی نیست و هیچکس کامل نیست همه مأیوستان میکنند، حتی والدینتان وقتی این را پذیرفتم، دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسانتر کند...
How can I read @afghan_roman without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𔘓 رمان های افغانی 𔘓: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𔘓 رمان های افغانی 𔘓 have?
𔘓 رمان های افغانی 𔘓 (@afghan_roman) has 489 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𔘓 رمان های افغانی 𔘓 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.