صبح ساعت هفت پرواز داشتم
آخرین شبی بود که باهاش بودم
میز شامُ چیده بود
مثل همیشه خوشمزه
اما از گلوم پایین نمیرفت
گفت بعدش یه قهوه بخوریم
دوس نداشت بخوابه
منم دوس نداشتم
اصلا نمیتونستم بخوابم
قهوه خوردیم تلخ بود ،تلخ تر از همیشه
یه چشمم بهش بود یه چشمم به عقربه های ساعت
تند میچرخیدن
انگار عجله داشتن برا رفتنم
دلداریم میداد ، دلداریش میدادم
چند بار رفت تو اتاق ، اومد بیرون چشماش سرخ بود
گفتم
زود میگذره ، زود میام پیشت
با خودم گفتم ،، دارم میگم زود
اما هر ثانیه ش ، هر دقیقه ش انگار یه ساله
چکار کنم خب
اصلا میخوای نرم ؟!
اگه بگی نرو ، بخدا نمیرم ،
هرچی هم شد ، شده دیگه
بغض گلومُ پر کرده بود
نفسم تنگ شده بود
گفتم میرم تو تراس بشینم
فدات بیرون سرده یچیزی تنت کن بعد بیا
داشتم وقت میخریدم
تا بیاد اشکاما بریزم
گلومُ ول کنه این بغض لعنتی
رفتم تو تراس
نشستم
بی اختیار اشک تو چشمام پر و خالی میشد و صورتم خیس
نگاهم افتاد به آسمون
قرص ماه رُ دیدم
ماه کامل
تندی صداش کردم
اومد
گفتم ببین، یه قراری میذاریم
هر وقت دلمون براهم خیلی تنگ شد
ماهُ تو آسمون پیدا میکنیم و نگاش میکنیم
گفتم این دیگه میشه ماه تو
گفت باشه
اما حالا
انگار از من و رفتنم خیلی دلخوره
انگار باهام قهره
روز میشه ماهُ نمیشه دید
آسمون ابری میشه ماهُ نمیشه دید
انگار فراریه از دستم
دلم خیلی براش تنگه
برا دیدن روی ماهش
متن : ابراهیم
🌟کانال شعر کلبه✍👇#شعر_دکلمه@afltooon
❀═༅࿇🍃📚 🍃 ࿇༅═❀
https://t.me/afaltoooon
❀═༅࿇🍃📚 🍃࿇༅═❀
⭕️[رے اڪــشــن و فــوروارد فــرامــوش نــشــه⭕️