دلم آتشفشان است و سرم میدانِ محشرهاست
جهانم کوچهای بنبست ، میانِ تیغ و خنجرهاست
به ظاهر خنده بر لب دارم و در سینه توفان است
که پشتِ پردهی لبخند ، صدای گریهی درهاست
نه با خود آشتی دارم ، نه با دنیا سرِ جنگی
وجودم برزخی تاریک ، میانِ کفر و باورهاست
شبیه شمع میسوزم ، ولی خاموش میمانم
که رسمِ سوختن اینجا به رسم و سازِ اخترهاست
به دنبالِ سلیمانم ، ولی در مُلکِ ویرانی
هزاران دیو پنهان در پسِ دیوارِ باورهاست
خودم نوحِ نجاتِ خویش، در این طوفانِ بیپایان
ولی کشتیِ امیدم اسیرِ موجِ کافرهاست
زلیخا وار دل بستم به یوسفهای رویایی
ندانستم که این بازار ، پُر از تزویرِ داورهاست
نه ققنوسم که برخیزم ز خاکستر به آسانی
که خاکسترنشینی قسمتِ این نسلِ پرپرهاست
به نامِ عشق دل دادم ، به نامِ عشق دل کَندند
چه بازیها که پنهان در پسِ دنیای دلبرهاست
به هر آیینهای دیدم ، خودم را غرقِ رویاها
ببین تقدیرِ چشمانم ، تماشای مکررهاست
محسن_شکراللهی
Post #472569
91
