وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه..!
ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشونو بکنن و اگه شد و دوست داشتن،گاهی کنارم باشن
کنارم باشن و بی حوصله باشن
کنارم باشن و دعوا کنن
کنارم باشن و شاد باشن
کنارم باشن و زندگی معمولیشونو بکنن
کنارم باشن..همین که گاهی باشن.. بسه!
بعد از من،آسا و بهمن و نیلوفر و حمید و فرخ و رضا و احسان و بقیه...
زندگی میکنن؛بعد از اونا آدمای دیگه زندگی میکنن؛ بعد آدمای دیگه،بعد آدمای دیگه،بعد آدمای دیگه..
اولین باری که میخواستم خونه اجاره کنم یکم پول قرض کردم.
موقعی که میخواستم پس بدم،دوستم نگرفت
گفت: <<این قرض توعه به نفر بعدی.!>>
الان دارم فکر میکنم من توی زندگیم چیزی به بعدیا دادم؟
کاش داده باشم،بعد برم..
اونوقت یه گوشه میشینم و به آدما نگاه میکنم؛نگاه میکنم و گاهی گریه میکنم، گاهی ام میخندم.
جهانگیر،جهان با من برقص