بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بیپا و سر گشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فروماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری، مِی از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی مِی از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون
درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم
درین دریای بینامی دو نامآور نمیدانم
یکی راچون نمیدانم سه چون دانم که ازمستی
یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی
من این دریای پُرشور از نمک کمتر نمیدانم
دل عطار انگشتی سیهرو بود و این ساعت
ز برق عشق آن دلبر به جز اخگر نمیدانم
#عطار
🌱@adabikums
Post #82
121
- ❤ 9
- ❤🔥 3
- 👍 2