هرروز ما بیرون میرفتیم#دانیال_قانع
من با حسن؛ یکدفعه چشمم دید
یک ساعت گنده حسن را خورد
لای پتو خوشحالتر بودم
بعد از حسن دیوار خوبی بود
یک کرم آمد این کفن را خورد
البته بعدش دوست شد با من
من از حسن یک کهکشان دوری
غصه به من نزدیکترتر بود
من بی حسن هی پارک میرفتم
روی چمن میشستم و سیگار
یکدفعه دستم لیز خورد ای وای!
سیگار افتاد و چمن را خورد
من مطمئنم سیر شد کامل
-عاشق شدی؟ -عاشق؟ -بله -شاید
-قبلن؟ -بله -الآن چی؟ -قبلن
-رنگش چه رنگی بود؟ آبی بود
-بوی چه چیزی؟ -یک کتاب نو
مثل خوره افتاد به جانم
این بیکلاه بیبدن را خورد
یک داستان لوس تکراری
نزدیک در رفتی و فهمیدم
در میروی از دست من امشب
نزدیک در رفتی و با دستم
راه تو را بستم که فهمیدم
رد میشوی از در بدون من
یک موریانه دست من را خورد
دست من افتاد و تو در رفتی
من پیرهن از تو ندارم حیف
ایکاش جا میذاشتی پیشم
یک تار مو یک پیرهن یک عکس
اینجا فقط یک پیرهن دارم
یکبار بوسیده لباست را
گرگ آمد و این پیرهن را خورد
یعقوب باور کرد شعرم را
Post #998
383
ادبیات فن نزدیک در رفتی و فهمیدم در میروی از دست من امشب نزدیک در رفتی و با دستم راه تو را بستم که فهمیدم رد میشوی از در بدون من یک موریانه دست من را خورد " دست من افتاد و تو در رفتی... . #دانیال_قانع @adabiat_fan
- ❤ 9