به عشق می سپارمت
به همان اشک های یواشکی
به همان رنج ندیدنت و درد نشسته بر قفسه ی سینه ام
به عشق می سپارمت تا بدانی
عاشق اختیارش دست خودش نیست
دست قلبی است که از جا او را کنده است
به همان عشق قسم تا تو را دیدم
با همان صورت گندمی و موهای جو گندمی
و با همان لحجه ی ناب و دلخش
آرام آرام وارد جان و تن و روحم شدی
و این را هیچگاه تو ، نفهمیدی
می سپارمت تا بدانی عشق ، بازی نیست
عشق عهدی است تا ابد میان دو دل
Post #70639
51
- 👌 2
- ❤ 1
- 👏 1
- 💯 1