همهیِ عمر ترسیدم.
همیشه حواسم پرت بود؛ اما نه از تو. همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی!
اسمِ تو آرومم میکرد. تو الف بودی، من ی! گیلهگلِ ابتهاج، فرهادِ یروان.
+اصلا یادم نیست؛ عجیبه.
-سلیقهیِ تو رو یادمه. هر چی تو دوست داشتیو دوست داشتم.
اون روزو یادمه که خانوم معلم پرسید "هر کی از چی توی زمستون خوشش میاد؟".
همایون خُله گفت از شیرِ سرد، لاله گفت از دماغِ هویجیِ آدم برفی، آندره گفت از برف، یاسمن گفت از هیچیش، ناهید گفت از سرما خوردن، علی گفت از صدایِ برف، من گفتم از تعطیلی مدرسه به خاطرِ برف؛ تو گفتی "از بویِ پوست پرتقالِ سوخته رویِ بُخاری وسطِ روزِ برفی!".
میدونستم تو یه چیزی میگی که شبیهِ بقیه نیست؛ تو فرق داشتی گُلی!
•در دنیای تو ساعت چند است؟/۱۳۹۴
