شد شد، نشد میرم پارک پرواز رو صندلی مورد علاقهم میشینم و زل میزنم به شهر...
شد شد، نشد میشینم یه سریال جنایی-معمایب میبینم...
شد شد، نشد میرم دوش میگیرم و بعدش میخوابم...
شد شد، نشد میزنم زیر گریه و تا غوغای درونم آروم بشه زار میزنم...
شد شد، نشد به زمین و زمان بد و بیراه میگم و از دست همه عصبی میشم...
شد شد، نشد چند روز میرم تو لاک تنهایی خودم...
ولی
بعد همه این نشدنا باز بلند میشم و با لجاجت تمام میگم فک کردی اصلنم درد نداشت!
باز بلند میشم با ترس با گریه با حال بد!
باز بلند میشم و از اول شروع میکنم.
اینقدر دونه دونه نشدنها رو تجربه میکنم تا برسم به شدنی که میخواستم...
اینکار رو میکنم نه چون آدم خفن و باانگیزهایم
اینکارو میکنم چون چاره ندارم!
نه اینقدر بیخیالم که زندگی به یک ورم باشه...
نه اینقدر پولدارم که هر چیزی رو صرفا با اراده کردن داشتهباشم...
یک آدم معمولیم که دوست داره خواستههاش رو زندگی کنه و برا رسیدن به اونها جز تلاش راهی نداره...
Post #1684
280
- ❤ 4
- 💔 1