چند روزی مرا باخود می برد
مرگ
چیست این افسانه هستی؟
آمدن، با چنان شور و شوق و اشتیاق
و رفتن....
گاهی فکر می کنم زندگی را روی دور تند گذاشته اند!
چقدر سریع و چقدر ناگهان!
و آن جمله معروف؛
انگار همین دیروز بود....یادش بخیر
بزرگ می شویم،
پیش از آنکه بچگی کنیم
از بچگی شاید ،
تنها زخمی شیرین بر پیشانی به یادگار داشته باشم
نوجوانی را در آرزوی بزرگ شدن طی می کنیم
و جوانی را در محیای آماده شدن برای کارزار زندگی
درس ، کنکور، دانشگاه، سربازی، کار....ازدواج
فرزند...
و در اخر شاید فقط یک نگاه کافیست
برای دیدن تمام زندگی ،
نگاهی کوتاه
به کوتاهی زندگی
دیر شد، باید بِرَوَم
به کجا؟
انتهای این دویدن ها...؟
با خود چه میبریم؟
کاش کمی بهتر بودم،
صبر کن،
هنوز خیلی کار نکرده دارم...
دلم چی؟ تنگ نمی شود؟
عزیزانم چه می شوند؟
فراموش میشم؟؟
خدای من! فرزندم را به تو می سپارم...
خودت پناهش باش...
و دوباره چقدر زود!!
و حالا فقط تو می مانی و خدا
و این سفر رازآلود...
مرگ
گلچین تمام احساسات بد
حس های منفی و ویران کننده
خدای من!
امشب خواب بر چشمانم نمی آید
دیشب که بخوابم آمد، حالش خوب بود...
گفتم خواب است دیگر
ولی امشب را مطمئنم که حالش خوب است
دیگر درد ندارد، سبک و آرام
شاید فقط نگران است...
فرزندانم...همسرم...
راستی نوه ام چقدر شیرین بود...
بدرود...
📝#جمالــــــالـــــــدیــــــن ۱۳۹۸/۰۳/۲۳
♏️ آواےِ آبـــــــــان🦂
🆔@AbanVocal