۹ سال پیش رفتم روستایی برای بچه ها قصه بخوانم، مادر بزرگها از دور مشاهدهگر ما بودند.
رفتم در جمع شون گفتم میشه بیایید در کنار نوه هاتون.
گفتن سواد نداریم.
گفتم بیایید باهم بازی کنیم.
گفتند زشته ما بازی کنیم.
گفتم شما در عروسیها دستمال بازی نمیکنید؟ حالا بیایید بدمینتون بازی کنید، مثل دستمال بازی است، دستها بالا می رود.
با شوق اما کمی خجالت بازی کردند.
بعدش قلمو دادم دستشون و نقاشی کشیدند
✍ اسماعیل آذری
@Aalijnab
Post #553491
34.7K

- 😍 632
- ❤ 227
- 👍 43
- 🥴 19
- 😢 9
- 😱 4